دوربین سیاه کوچولو

امروز من و حسین دوباره رفتیم جلوی عکاسی فلکه فخرآباد و از پشت شیشه ویترین به دوربین کوچولوی سیاه خودمان...

 

داستان کوتاه دوربین سیاه کوچولو


امروز من و حسین دوباره رفتیم جلوی عکاسی فلکه فخرآباد و از پشت شیشه ویترین به دوربین کوچولوی سیاه خودمان چشم دوختیم.اینکه بازهم برای یه کار مخفی همدست هستیم، خیلی کیف دارد. دوربین با همه کوچکیش، باوقار و زیبا توی ویترین جا خوش کرده و انگار با شیطنت به ما لبخند میزند، انگار من و حسین با دوربین وارد یک شرط بندی شده ایم و دوربین با اینکه دلش میخواهد خریدارش ما باشیم، برایمان ناز میکند و میخواهد ببیند تا کجا پای خریدنش ایستاده ایم. تابستان است و ما مدرسه نمیرویم پس پول تو جیبی هم نداریم.

مرد جوان دوباره لبخندی میزند و هردوی مارا نگاه میکند

خانواده سالهای سخت پس از ورشکستگی باباحاجی را میگذراند و به ما یاد داده اند که برای هیچ چیز جز آنچه خودشان تشخیص میدهند که باید هزینه کنند، درخواستی نکنیم. اما دل ما پیش آن دوربین کوچولو مانده و وسوسه داشتنش مارا رها نمیکند. مدام در گوشه و کنار باهم پچ پچ میکنیم و برای داشتنش نقشه میکشیم. قیمت دوربین 19 تومان است و ما پس از روزها تنها 15 تومان جمع کرده ایم و فکر اینکه مبادا کس دیگری آن را بخرد، رهایمان نمیکند. هرروز به بهانه ای بیرون میزنیم و جلوی عکاسی میرویم تا مطمئن شویم که دوربینمان هنوز همانطور زیبا و پرصلابت توی ویترین نشسته. صاحب مغازه مرد جوان و صبوریست که مزاحمت کودکانه ما را تاب می آورد.

درست نمیدانم حسین 35 ریال از کی قرض گرفت تا ما بتوانیم پیروزمندانه و البته با دلهره دوباره وارد عکاسی بشویم.

حسین به فروشنده میگوید: امروز آمده ایم دوربین را بخریم.

مرد جوان خودش را به ندانستن میزند و با لبخند میگوید:

کدام دوربین؟! 

حسین دوربین کوچولوی سیاه را نشان میدهد. وقتی صاحب عکاسی دارد دوربین را با دستمالی پارچه ای تمیز میکند تا در جعبه مقواییش بگذارد، حسین میگوید: ببخشید ما 5 ریال کم داریم نتوانستیم بیشتر جورکنیم! 

من میگویم آقا توروخدا تخفیف بدهید. مرد جوان دوباره لبخندی میزند و هردوی مارا نگاه میکند، سری تکان میدهد و پیش از آنکه دوربین را داخل جعبه بگذارد، یک حلقه فیلم 24 تایی که اشانتیون خرید دوربین هست را در جای مخصوص خودش میگذارد و نحوه درآوردن فیلم را پس از اتمام حلقه آموزش میدهد. من کمترین توجهی نمیکنم چون همیشه یادگیری اینگونه مهارت ها بعهده حسین است و سالها طول کشید تا دانستم با بودن او من احساس کامل بودن داشتم و نیازی به فراگیری خیلی کارها نمیدیدم. دل توی دلمان نیست که زودتر به خانه برسیم و عکس بگیریم. آرام به اتاق مجید میرویم و درحال رفتن به کاظم هم اشاره میکنیم که بیا! در اتاق را میبندیم و از دوربین رونمایی میکنیم. قرار میگذاریم حسین به مادر بگوید که دوربین را از دوستش امانت گرفته. چه عکسهایی میگیریم! دوسه روز یا بیشتر طول میکشد تا حلقه فیلم تمام شود، حالا در تکاپوی فراهم کردن پول چاپ عکس ها هستیم که البته در مقایسه با قیمت دوربین هزینه کمتری دارد. من گوشه اتاق نشسته ام و به حسین که میخواهد حلقه فیلم را خارج کند، چشم دوخته ام.ناگهان بجای حلقه بخشی از طلق بیرون می آید، حسین هاج و واج مانده، نمیداند چه اشتباهی کرده که فیلم خارج شده و بقول معروف عکسها سوخته!حالا حسین گریه میکند و من دلداریش میدهم. با همه ناامیدی دوربین را با فیلم بیرون آمده برمیدارد و سراغ عکاس میرود و ناامیدتر بازمیگردد.

این ماجرا بقدری تلخ است و دل حسین آنقدر شکسته و خودش را سرزنش میکند که دوربین برای مدتها توی جعبه میماند و برمبنای یک قرار ناگفته دیگر حرفی از آن به میان نمی آوریم. شاید در سالهای بعد یکروز برفی و بارانی که حسین با دوستانش به کوه رفته بودند، با دوربین کذایی عکس گرفته بودند یا شاید هم با دوربین دیگری! اما حالا درست چهل سال است که دوربین با  حلقه فیلم نیمه کاره ای که داخلش است برای همیشه در جعبه خاطرات حسین جاخوش کرده! جعبه ای که همه چیزهایی که دوست داشت و یک آلبوم عکس کوچک را در خود دارد!

اما من نه آن شوق و شعف خرید دوربین و نه درد دلشکستگی حسین پس از خراب شدن عکسها را از یاد نبرده ام.

 

داستان کوتاه عاشقانه نا تمام


عاشقانه نا تمام

مرد به یکباره از روی نیمکت پارک برخاست و به سمت در خروجی براه افتاد. دوستان بازنشسته اش از این خیز ناگهانی شگفت زده شدند و صدایش کردند: آقای مقدادی چی شد؟!! بی آنکه سرش را برگرداند و یا از سرعتش بکاهد دستی از سر دستپاچگی به علامت خداحافظی تکان داد و رفت. وارد خیابان سمیه که شد از شدت ضربان قلبش و دردی که در سینه اش پیچیده بود، نگران شد. از جیبش دراژه قرص را درآورد و قرصی زیر زبانش گذاشت. از خودش می پرسید که این چشمها از جانش چه میخواهند؟ چشمهایی که از دیروز خیره نگاهش میکردند. این بانو را نمیشناخت و دیروز آن هم بخاطر نگاهش که انگار داشت چشمهای اورا سوراخ میکرد، متوجهش شده بود.

مدتها بود اینطور تند راه نرفته بود، 

به خانه که رسید خسته و بی جان روی مبل لمید. نمیدانست چرا بی دلیل بیاد زری افتاد. زری با آن ابروی  و پرپشت، آن چشمهای شهلای شیرازی و آن موهای سیاه و مواج، از کجای گذشته های دور بی هوا به دشت خاک گرفته خاطراتش خلیده بود و دست بردار هم نبود؟!!!

وجود خسته اش را تا پای کمد دیواری کشید، گرامافون قدیمی را بیرون کشید و به پریز زد، خاک را از روی صفحه سیاه سترد و دستگاه را روشن کرد.

صدای خواننده خانه را پر کرد:

تو از قبیله لیلی من از قبیله مجنون تو از سپیده و نوری من از شقایق پرخون درست چهل و پنج سال پیش در آخرین شب مجردیش این آهنگ را تا صبح شنیده و گریسته بود، از زری دل بریده و فردا شب با دختر عمویش سر سفره عقد نشسته بود.سیمین برایش یک زن نبود که یک فرشته بود. با اینکه می دانست سعید دل در گرو عشق دختر دیگری داشت و به جبر سنت و رسومات خانوادگی با او ازدواج کرده بود، هرگز برویش نیاورد. و طی 39 سال زندگی، چیزی برای شوهر و فرزندانش کم نگذاشته و سرانجام تسلیم بیماری شده و رفته بود.با دستانی لرزان قفل زنگ زده جعبه خاطراتش را گشود، نامه های  زری و طره ای از موهایش دلش را آشوب کرد.

زن رفتن دوباره سعید دلش را شکست، این شیوه فرار کردن و رفتن برایش آشنا بود، 45 سال پیش هم در آن روز اردیبهشتی شیراز و در همین پارک فرح که حالا اسمش آزادیست، همین گونه با سراسیمگی رفته بود. بغضش را فروخورد، کیفش را برداشت و بسوی خانه براه افتاد. در خانه را که باز کرد، بغض سالیان ترک برداشت و های و های گریست. بعد از رفتن سعید انگار سنگ شده بود، بی هیچ نم اشکی زندگی کرد، دیپلمش را گرفت و به دانشسرای مقدماتی رفت، معلم شد و رهسپار شهری کوچک و محروم . درست 26 سال خدمت کرد، همه خواستگارانش را رد کرد و بقول خانم جانش حسرت دیدن نوه را به دل پدرومادرش گذاشت؛    روسریش را برداشت و بی اختیار خودش را در آینه نگاه کرد، چهره شکسته زنی با ابروهای تکیده، چشمهای بی فروغ، موهای سپید وسیاه و چروکهایی که در جای جای صورتش نشسته بودند، در آینه خودنمایی میکرد! بیخود نبود که سعید او را نشناخته بود!  میلی به شام نداشت، دوز انسولین را تزریق کرد. یادش آمد که چند شب پیش همکار قدیمیش فرزانه کلیپی برایش فرستاده بود.گوشی موبایلش را برداشت، واتساپ را باز کرد و وارد صفحه فرزانه شد.

ک نگه کرد و گذشت یک نگه کرد و گذشت

حالا خواننده میخواند:

یک نگه کرد و گذشت یک نگه کرد و گذشت!

منو نشناخته بود منو نشناخته بود!

آخه رنج و غم و درد کارمو ساخته بود، کارمو ساخته بود!

 

 


ملیحه دردهن

 

izmirTimes-logo

©Copyright 2022 GERSUZ - All Rights Reserved