جاده ی آزرو

میمانم تا رسم ماندن بر جا باشد-انگار سالها پیش مرده است در چشم هایش رویا مرده بود

قصه ی ما همانگونه بود به نام خدا یکی بود یکی نبود جز خالق بینا کسی نبود

مثل همه ی روز ها بود خورشید همچون عهد هر روزه از آن سر کوه ها می تابد تا جهانبیننده ی طلوع عشق باشد ، طلوع رویایی بود خروس محله مثل روال همیشگی بر سر ساعت بانگ بیداری می داد صدای کرکره های مغازه ها ، بوی نان تازه همه ی محله را گرفته بود باز هم میزبان سفره ی قشنگ مادرم بودیم زیبایی سفره ی ما بودن پدرم ، خواهرم و برادرم بود ، همین که صبحانه تموم میشه لحظه شماری می کردم برای رفتن به مدرسه ، آماده می شدم و کیف آرزو هایم را بر دوش میکردم ، آن روز هیجان پوشیدن کفش های نو بی قرارم کرده بود ، کفش بر پا کردم ، کمی تنگ بود ولی خوش رنگ ، فک میکردم قرمز تر از رنگ کفش های من وجود ندارد چشم هایم را از او بر نمیداشتم ، مثل هر روز مادرم برایم دعا میکند دعایش را خوب بخاطر دارم: فرزندم خداوند صاحب علم است پس بزرگترین استاد اوست از او بیاموز ، فرزندم کینه و خشم را تفریق کن ، دوستی ، محبت و بخشش را ضرب کن و خدایت را همچون شاعران و عارفان گذشته ستایش کن. تا کنار دروازه می آمدن و بدرقه ام می کردن ،آن روز عجیت بود ، پاهایم به راه رفتن نبود ولی فکر می کردم مشکل از تنگیه کفش هایم باشد با لبخندی خداحافظی کردم در راه به آرزو هایم فکر می کردم ، آرزوی رئیس جمهور شدن را در سر می پروراندم راه را همین گونه طی می کردم.... به جاده ی آرزو که می رسیدم با شوق و علاقه قدم برمی داشتم ، تا مدرسه 200 قدم فاصله داشتم جاده ی آرزو پر بود از هیاهوی دخترانی ک مثل من کیف آرزو بر دوش کشیده بودن و قدم هایشان را می شمردند چشم هایم قرمزی کفش هایم را فراموش نمی کرد همانطور که راه می رفتم ناگهان احساس کردم باد محکمی مرا بر زمین کوبید ، گوش هایم مثل اینکه کسی جیغ کشیده باشد سوت می کشید ، چشم که باز کردم قرمزی کفش هایم از یادم رفت پاهایم توان ایستادن نداشت گوشهایم چیزی نمی شنید هزاران فرشته کوچک بر خاک و خون غلتیده بودند و هزاران کیف آرزو بر زمین افتاده بود انگار سبک شده بودند و خالی از آرزو ، شانه هایم سنگین شده بود جوی ها قرمز شده بودند صحنه ی عجیبی بود ، کسی سر نداشت ، کسی دست و پا نداشت ، کسی هم فقط سر داشت بدون بدن ، چند ساعتی گذشت کسی جرأت نداشت که دست کمک پیش کند ، مادران بر جسد های بی جان دخترانشان اشک می ریختند ، برایم جالب بود در گوشه ای پدری را دیدم که فقط تکه ای از کیف دخترش را بر دست داشت ، به صورتش نگاه کردم اشک نمی ریخت ، نزدیکش شدم دست هایش سرد بود

نگار سالها پیش مرده است در چشم هایش رویا مرده بود .....

برایم سوالی این بود....

که آن روز چه شد؟

آن روز چه چیزی را از دست دادیم ؟

آن روز چگونه بر ما گذشت ؟

چهره ی آن دخترک ها کابوس شبانه ام شده آن روز فاجعه بشری بود از آن روز آن 200 قدم برایم سخت شده بود آن جاده ی آرزو میزبان هیچ میهمانی نبود آن میز های مدرسه توان بر دوش کشیدن آرزو های ان دختران را نداشت چون آرزوی آن دخترک ها فقط نشستن بر روی آن میز ها نبود .... آن جاده ی آرزو فراموش نخواهد شد آن جاده ی آرزو هم مثل همیشه میزبان رویا های دخترک های قصه ها خواهد شد ما نمی ایستیم نمی بازیم نمی جنگیم اما نجنگیده نمی بازیم. من یک دخترم کسی از میان این نسل خاموش با رویا های دخترانه ، زیبا ترین نکته اینجاست که من یک دخترم یک خواهرم و یک مادرم ، غیرتم ، همتم ، آرزو هایم هیچ قیمتی ندارند. جاده ی آرزو برای دخترانی است که با کفش های قرمز رویا ی سبز در سر دارند.


اسما شفائی

izmirTimes-logo

©Copyright 2022 GERSUZ - All Rights Reserved