قهرمان کتاب (مسخ)

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، احساس کردم مثل قهرمان کتاب (مسخ) کافکا شدم!!!!!

داستان کوتاه


امروز صبح که از خواب بیدار شدم، احساس کردم مثل قهرمان کتاب (مسخ) کافکا شدم!!!!!

چشمام خیره به سقف سفید اتاق و نفسم حبس در سینه بالا نمی آمد. بعد با خودم فکر کردم همینه... زندگی یک جایی، یک لحظه ای یک آنی تموم میشه و تو دیگه نمیتونی ادامش بدی. اما میتونی نگاش کنی و در حسرت از دست دادنش دست و پا بزنی بی آنکه تورو ببینه یا کمکت کنه. درواقع، به نظر من جهنم و سوختن و عذاب همینه که می فهمی زندگیت تموم شده و تو ناتمام های زیادی رو به هر دلیل نصف و نیمه رها کردی و وقتت رو برای یک زندگی عاشقانه واقعی نه مبتذل ازدست دادی. در حین اینکه داشتم صبحونه رو آماده میکردم با خودم فکر کردم، واقعا من خودخواهم؟ آخه سخت بود بی خیال خودم بشم ... دل خوشیام خیلی بزرگ و عجیب و غریب نبودند. عوض کردن بند ساعت رنگ رنگی، قدم زدن بین بساط جورواجور دست فروشای میدون اصلی شهر، دیدن یه فیلم خوب، پرسه زدن مثل بچه های شیطون تو دالانهای پر از کتاب شهر کتاب و خریدن چند جلد کتاب، خرید یه نخ سیگار و با عجله پیدا کردن یه جای دنج برای روشن کردنش، خوردن یه فنجون قهوه و خوندن فکر کافی شاپ من جوان و ... حالا مصمم تر از قبل میخوام جلوی حسرت خوردن های احتمالی آینده رو بگیرم و باز هم با دلخوشی های کوچیک و بزرگ و رنگارنگ زندگی کنم. نمیخوام یه روز از خواب بیدار میشم خودمو مسخ شده ببینم.

عاشقانه زندگی کنید، شادی های کوچیک رو دست کم نگیرید.


سیمین

izmirTimes-logo

©Copyright 2022 GERSUZ - All Rights Reserved