یک زن یک دنیا - قسمت 1

این دختر با قدی بلند و هیکلی استخوانی، صورتی سبزه با بینی بزرگ و چشمانی نسبتا ریز و با نگاهی مصمم، چنگی به دل نمیزد...

این دختر با قدی بلند و هیکلی استخوانی، صورتی سبزه با بینی بزرگ و چشمانی نسبتا ریز

 

اسمش شریعت بود

برای آن روزگار که دخترهای سرخ و سفید با پرده ای گوشت زیبا مینمودند، این دختر با قدی بلند و هیکلی استخوانی، صورتی سبزه با بینی بزرگ و چشمانی نسبتا ریز  و با نگاهی مصمم، چنگی به دل نمیزد

 

قسمت اول

 E13


دوخواهر دیگرش نقطه مقابل او بودند، هر دوسفیدروی؛ یکی ظریف اندام با اندوخته ای از شعر و حدیث و آیات که از پدر فرا گرفته بود و دیگری اندامی نسبتا گوشتی و چهره ای مهربان و ملوس. شاید یکروز به آنها هم بپردازم اما اکنون میخواهم زندگی شریعت را براساس دیده ها و شنیده ها تا جایی که بشود، نقل کنم.از کودکیش چیزی نمیدانم جز آنکه پدرش مردی مذهبی و باسواد بود که به سبب حضور در درگیری با اشغالگران ایران و مقاومت دربرابر آنان، لقب مجاهد گرفته بودآنروز شریعت بهمراه مادر به حمام عمومی که خدا میداند نود سال پیش چه وضعی داشته رفته و به رسم آن روزگاران روی دودستش حنا گذاشته بود که گویا طرح زیبایی برای آن روزگار داشته است. چه میشود که عموزاده ی مادرش دستهای حنا بسته شریعت را میبیند و یکدل نه صددل عاشقش میشود، خدا عالم است.

میرزا محمد هفده ساله، پسر سرخ و سفید و یکی یکدانه مادر، دل به سودای عشق شریعت داده و ذکر همان دختر عموی حنای کفک (کف دست) بسته را میخواهمش فضای خانه را پر کرده بود.

مادر که دل نداشت اندوه تنها فرزندناز پرورده و لوس خود را ببیند، خیلی زود دست بکار تدارک عقدکنان و عروسی شریعت با میرزامحمد جانش شد. خانواده  عروس هم راضی بودند و رضایت عروس هم اصولا در آن دوره محلی از اعراب نداشت.

شاید حتی بفکر شریعت هم خطورنمیکرد که درباره همسر آینده اش نظری داشته باشد.

هرچه بود شریعت به خانه بخت رفت

E14


هرچه بود شریعت به خانه بخت رفت!

تاجایی که شنیده ام میرزا محمد پدر نداشت و با حمایت و اندوخته مادر، هرسه روزگار میگذراندند اولین فرزند شریعت خیلی زود دیده به جهان گشود که دختری بود به لطافت شبنم و با فاصله اندکی خدا به او پسری بخشید. در این مدت میرزامحمد به پشتگرمی مادر دغدغه  معاش نداشت و رفته رفته با دوستان به بزمهای شبانه میرفت و از خوشی های دنیا کامیاب بود. شریعت اما به حرمت مادرشوهر مهربان و کوتاه دستی زن بودن ،لب فرو می بست و شاید گمان می کرد زن بودن یعنی همین که مردت را همانگونه که هست پذیرا باشی! هرچند میرزا محمد جوانی بسیار احساساتی و عاشق پیشه بود وشریعت و فرزندانش را بسیار دوست می داشت و به کوچکترین ملالی که برایشان روی می نمود، اشک از دیدگانش فرو می ریخت. اما هرروز به سودایی سرگرم بود. اکنون موسم سربازگیری بود و محمد هم مشمول! اما روزهای سربازی او چندی نپایید و خدا میداند مادرش کجاها رفت و عروس و نوه هایش را باخود پیش کدام صاحب منصب ها برد تا توانست فرزند را از خدمت سربازی برهاند.

مادر اما پس از آن بیکار ننشست و در بازار مغازه ای برای میرزامحمد دست و پا کرد و اورا به کار مشغول داشت. چرا که خود را آفتاب لب بام می دید و خانواده را در حال بزرگتر شدن، و زمان آن فرارسیده بود که عزیزکرده اش مسئولیت زندگی را بپذیرد و سفره خانواده را رنگین کند. اما زهی خیال خام! با سپری شدن زمان کوتاهی مادر چشم از جهان فروبست و شریعت ماند با کودکی بنام همسرکه ورشکسته شده بود و فرزندانی که اکنون یک دختر و یک پسردیگر هم به آنها افزوده شده بود.

درآن سالها آبادان بدلیل حفر چاه های نفت و استخراج آن و همچنین حضور انگلیسیها شهری پررونق بود و پذیرای جویندگان کار، میرزا محمد هم یکی از آنهایی بود که به امید یافتن کار و کسب درآمد، جلای وطن نمود و راهی آبادان شد.

شریعت اما بقول قدیمی ها زنی استخواندار و خوش فکر بود. از آنهایی که از یکسو در جریان کشف حجاب با پالتو و کلاه مردانه رفت و آمد می کرد و از مامورین پروایی نداشت  و از سوی دیگر طی این چند سال از خیاطی تا عروس آرایی را آموخته و به خواص گیاهان دارویی بخوبی آگاهی یافته و کارگشای دوست و آشنا بود، پس بیکار ننشست و بطور جدی به خیاطی حرفه ای روی آورد. روزگار بسیار سختی بود، فقر و بیماری بیداد میکرد و کودکان را بکام مرگ میکشید. مرگ وهاب پسر کوچک خانواده داغی بود که بردل خسته شریعت نشست اما نتوانست او را  از پای درآورد از طرفی میرزامحمد مانند گذشته به

دلخواسته های خود در آبادان سرگرم بود و اگر گه گاه پولی میفرستاد نه به نشانی خانه خود بلکه برای برادر همسرش میفرستاد تا به صلاحدید خود برای زن و فرزندانش هزینه کند! و اما برادر شریعت از آنهایی بود که معتقد به پس انداز حتی به قیمت گرسنگی بچه های بیچاره بود و شریعت با التماس میتوانست بخشی از پول خودش را از برادرش بگیرد و روزگار بگذراند.

اکنون شریعت بانو از فرمانبری همسر سربه هوا و پرمدعا که تا بود جز به راه انداختن بساط مهمانی و خرج تراشی سودی نداشت رهیده و به چنگال مرد دیگری افتاده بود که دربرابر اعتراضش بجای اشک چشم،تفنگ میکشید. پس گره روسریش را محکم تر کرد و با جدیت بیشتری به تلاش معاش پرداخت.

E15


فرزند پسر دیگری که به گوشه ای از زندگی شریعت گام نهاد

حاصل سفر کوتاه میرزا محمد از آبادان به خانه و کاشانه بود که چندماه بعد بی حضور پدر بدنیا آمد.

با همه سختی ها پسرهاچشم و چراغ دل شریعت بودند و از مهرمادری به فراوانی برخوردار، اما شیوه دخترداری شریعت بگونه ای دیگر بود. دختر بزرگش مهرانگیز را که اولین فرزند بود از هفت سالگی با آداب ویژه آن روزگاربه تنهایی درحالیکه کارگر حمام سینی مسی بزرگی از لباس و وسایل دخترک را بر سر داشت، به حمام میفرستاد و دختر موظف بودبا وقار تمام درجایگاهی که برایش تعیین شده بود بنشیند و وجود نازکش را بدستان دلاک بسپارد و آخ نگوید. مهرانگیز اما دختری سربراه و تسلیم تدبیرهای مادر بود، شاید هرگز کودکی نکرد و تا قبل از پیرعقلی، همواره  رفتار دنیایی از بایدها و نبایدهایی بود که در خردسالی از مادر  و بعدها از مادر شوهر آموخته بود. کودک بیچاره هنوز خودش را نمیشناخت که برایش خواستگار آمد. شریعت  سرشتی جنگنده و مغرور داشت که حالا بدوش  کشیدن زندگی از او زنی مستقل و یکدنده ساخته بود، بی اعتنا به همسرش از دادن دختر به اقوام شوهر سرباز زد و میرزا محمد هم به سبب دوری و بی مسئولیتی همیشگی جرات وادار کردن همسرش به پذیرفتن عموزاده اش را نداشت. بویژه آنکه تا نامه ها از شهرشان به آبادان برود و بازگردد، شریعت هدیه های خانواده داماد را که بمنظور نشان کردن بر اساس رسم و آیین آورده بودند،پس فرستاده بود.دیری نگذشت که پسرخاله شریعت، مهرانگیز را برای پسرش خواستگاری کرد نمیدانم شریعت از ترس برادر  کوچکتر که طبعی زورگو و خشن داشت و درواقع خواستگار  جدید برادر همسرش بود، به این وصلت رضایت داد یا به سبب علاقه و اعتمادی که به خویشانش داشت. هرچه بود مراسم شیرینی خوران بی آنکه عروس و داماد همدیگررا ببینند،انجام شد و تنها عروس توانسته بود از پشت پنجره داماد را که جوانی رعنا و خوش چهره بود، دزدکی ببیند. ظرف مدت کوتاهی مهرانگیز به عقد محموددر آمد و بازهم بی آنکه عروس و داماد باهم روبرو شوند. وسوسه دیدار یار نادیده داماد را هر روز به بهانه ای به خانه شریعت میکشاند. داماد همواره با دستی پر از بهترین مواد خوراکی و یا گیوه ظریف و پر نقش و نگاری برای عروس و ....، یا الله گویان وارد میشد و شریعت با روی گشاده اورا میپذیرفت و برغم همه دشواریها از او بخوبی پذیرایی میکرد و درنهایت داماد ناکام  از دیدار محبوب،مجبور به خداحافظی میشد.

فرزند پسر دیگری که به گوشه ای از زندگی شریعت گام نهاد

E16


محمود مشتاق دیدار همسر آینده اش بود

اما عروس به شنیدن صدای او در پستوی خانه پنهان میشد و بابت خطای نکرده به خود میلرزید محمود عمه ای داشت براستی زیبا با دو گیسوی پرپشت،خوش آب و رنگ وچشمانی به رنگ دریا که در شوخ طبعی زبان زد فامیل بود، این عمه بانو که دخترخاله  و همسن و سال شریعت بود، وقتی از درد برادرزاده آگاهی یافت، نیرنگی به او آموخت تا شاید با بکارگیریش به دیدار یار توفیق یابد.گرگ و میش عصر تابستان بود و هواگرم، دختر نوجوانی که درخانه برادر بزرگ شریعت کار میکرد، سرآسیمه از راه رسید و پیام داد که عبدالحسین پسر آقا تب و دل درد شدید دارد و آقا گفته آب دستتان هست بگذارید و بیایید. شریعت به پستوی خانه رفت و چندنوع گیاه دارویی که احتمال می داد، مناسب باشد برداشت و به چابکی همراه دخترک راهی خانه برادر بزرگش شد. این برادر برخلاف معمول ،از گرفتن دختران فامیل ، سرباز زده و از خانواده متمولی زن گرفته و چنان سبک و سیاق زندگی خانواده همسر را پیش گرفته بود که هنگام دستور دولت به اجبار در  اختیار نام خانوادگی،به امر پدرهمسرش، نام فامیل همسر را پذیرفته بود. به هر روی شریعت رفت و  مهرانگیز بهمراه خواهر کوچکترش مانند هرروز حیاط را آب و جارو کردند و فرش گستردند و کوزه آب و همه آنچه در شبهای تابستان می بایست در دسترس باشد را آماده کردند، سپس عروس درحالی که پیراهنی از وال صورتی با گلهای سرخابی برتن داشت با گیسوی افشانده برنگ شبق، دل آسوده به ادامه گلدوزی بر گوشه های ملافه ای که مادر برای جهیزیه اش دوخته بود، مشغول شد. خواهرش آسیه نیز ، دکمه های پیراهن یکی از مشتریان مادر را میدوخت. صدای پایی از دالان خانه که چندمتر امتداد داشت بلند شد و دو خواهر بخیال آنکه یکی از برادرهاست که از بازی در کوچه خسته شده و به هوای نوشیدن آب آمده، بی اعتنا بکار خود ادامه دادند اما درکمال ناباوری با صدای سلام محمود،به خود آمدند. آسیه به داخل اتاق دوید تا سروروی بپوشاند و مهرانگیز که یارای برخاستن نداشت، سر بر زانو نشسته بود. داماد که تا اینجای کار وضعیت را موافق میدید نزدیک رفت و چانه دخترک را بالا گرفت و با خنده گفت: مگر من جن هستم که صورتت را پوشانده ای؟

صدای جیغ مهرانگیز را آسیه از داخل اتاق شنید و به حیاط دوید و خواهر را افتاده بر روی فرش دید و از داماد اثری نبود.  محمود جوانی عاطفی و سربراه بود. تا ششم قدیم درس خوانده ،عاشق آثار سعدی و آرزومند معلمی بود.

برای آموزگاری امتحان داده و پذیرفته شده بود و با شوق بسیار با جعبه ای شیرینی و پیراهنی یقه دار و آبی رنگ به خانه رفته بود. اما پدر که به حفظ رسومات معتقد بود. و خانواده را از مظاهرتجدد دور میداشت، به محض دیدن پیراهن که با پیراهن های بدون یقه معمول تفاوت داشت ،برآشفته و جوان بیچاره را از رویای معلمی محروم کرده بود. محمود به خواست پدر گردن نهاده و درکار خرید و فروش پوست، گوشت و روغن گوسفندی همکار پدر شده بود و چون پدر ومادرش زمان را مناسب ازدواجش دانسته بودند و دختر خاله شریعت رانشان کرده بودند، باز هم اطاعت کرده بود و امروز که برای نخستین بار کاری بی اذن پدر کرده و با چنین نتیجه ای روبرو شده بود چنان هراسیده بود که بلافاصله از خانه دلدار خارج شده بود! در مسیر بازگشت به خانه صدای جیغ دخترک از یکسو و آنهمه ملاحت و معصومیت در آن پیراهن گلدار تابستانی از سوی دیگر یک دم رهایش نمیکرد....


ملیحه دردهن

 

izmirTimes-logo

©Copyright 2022 GERSUZ - All Rights Reserved