آخرین نسخه مجله

وقتی پاهایم یاری نکرد

داستان کوتاه وقتی پاهایم یاری نکرد ، داستانی عمیق و شاید آشناست که از نویسنده ای ترک به فارسی برگردانده شده

پربازدیدترین ها

15.07.2022
ادبیات
لینک کوتاه
https://izmirtimes.gersuz.com.tr/a/4c35

ازمیرتایمز مقالات> وقتی پاهایم یاری نکرد

ترجمه فارسی داستان کوتاه وقتی پاهایم یاری نکرد از داستان ترکی

ترجمه فارسی Ayaklarım beni taşımayınca 

ترجمه فارسی داستان های ترکی دوچرخه پوسیده


همه جا خشک خشک بود . حتی یک سبزه هم نبود. یک مقاومت قرمز... هوا مه آلود بود. بوی شدیدی بینی را می سوزاند. میخواهم از اینجا فرار کنم ، زمین خاکستری پر از خار را زیر پاهای برهنه ام حس میکنم. آهسته می دوم دوچرخه ای زنگ زده و متعصب در مقاومت به دیوار خانه ای ویران شده تکیه داده بود. این شهر بی مردم مانند صخره ای سخت بر دلم سنگینی می کند. هوا بوی تعفن اجساد می دهد.

میخواهم بیدار شوم ولی نمی توانم ...

باید او را می دیدم.با شنیدن صدای طنین انداز تلوزیون همانطور که قلب من فشرده شد فکر می کنم قلب او هم فشرده شده باشد. دلم می خواست به سمتش بدوم و سفت و محکم در آغوشش بکشم. می دانستم که برای مراسم *عشای ربانی به کلیسا خواهد رفت. یکشنبه بود. به سمت کلیسا راه افتادم. آنجا بود! زیر درخت پیرحیاط کلیسا منتظر من بود. از بچگی هر بار که او را می دیدم قلبم دیوانه وار می تپید. زیر درخت کنارش نشستم. دستش را گرفتم چشمانش از من دور بود. او به صورت من نگاه نمی کرد. می خواستم در آغوش بگیرم. دستش را کشید و امتناع کرد. سکوتش، حالت چهره اش، سردی اش... انگار دیواری نامرئی بین ما ساخته بود.

ترجمه فارسی داستان های ترکی وقتی پاهایم یاری نکرد

با لبانی لرزان گفتم : چت شده چرا به چشمانم نگاه نمی کنی؟

با صدایی که گویی به او تعلق ندارد گفت:

دیگه نمیتونیم همدیگه رو ببینیم

سخت ، سنگین ، سرد ، یخ زده …

گفتم : دیگه دوستم نداری، نه؟

ولی هیچ چیز تغییر نخواهد کرد، من تو رو دوستت خواهم داشت. هراتفاقی که بیفته!

 

 

گفت: دیگه نمی توانم دوستت داشته باشم. الان قلبت شکسته میشه ولی یک روز ، درکم خواهی کرد!

حرفش قلبم را پاره پاره کرد ، آرزو کردم در آن لحظه در خواب باشم. سکوت کردم سکوتی عمیق... دیگه نمی توانستم لبانم را تکان دهم. آوای قلبمان یکی بود قلب هایمان یکسان می تپید... ولی چطور می شد! اون دوست دوران کودکی من بود، عشق من، همه چیز من بود. ناامیدی مانند گودال عمیقی در درونم شکل گرفته بود. جای خالی آن گودال لعنتی با هیچ چیز پر نخواهد شد... حس خونی که از شکاف لب خشکیده ای که از تشنگی ترک خورده و بدون جاری شدن خشک شده را داشتم. برای آخرین بار به او نگاه کردم، با شاخه ی خشکی که در دست داشت، زمین را می کاوید. ولی پس چرا سرش را بلند کرد و یک لحظه به چشمانم نگاه کرد. چشماش متعلق به خودش نبود چشمانی که من عاشقش بودن نبود! من هرگز اجازه نمی‌دم چیزی عشق ، وجدان و شفقت را از وجود من بیرون بکشد ، من را تسخیر کند. در همان نگاه آخر تصمیمم را گرفتم…

دقایقی راه رفتم،  نمی دانستم کجا می روم. افرادی که هر روز به آنها سلام می کردم از من روی برگردان شده بودند. پنجره هایشان را روی صورتم می بستند. پیرمردی که از آنجا می گذشت با تلخ ترین لبخند جهان گفت: وقتی وجدان آدم کور می شود، قلبش هم تیره می شود. ناظر شدم...  قلبهای سیاه، سکوت دنیا! نگاه های خصمانه مردمی را دیدم که سال ها دراین محله با آنها زندگی کرده بودم. انگار هیچ وقت یکی نبودیم ، هیچ وقت عاشق هم نبودیم ، حتی سر یک میز هم ننشستیم... در حالی که من چیزی جز عشق در وجودم نداشتم. ما همه انسان بودیم ، فقط انسان!

پاهایم را به زمین کشان کشان راه می رفتم ، آتش قلبم تمام وجودم را فرا گرفته بود. افکاری که در ذهنم می چرخید مرا می ترساند. به یاد خوابی که دیشب دیدم افتادم. وقتی به حالت وهشتناکی عرق کرده از صدای انفجاراز خواب پریدم و به سمت سالن دویدم  ، فریادهای جان سوز. هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد ، می دانستم!

وقتی پاهایم یارای رفتنش را از دست داد مثل آن دوچرخه زنگ زده ، متعصب در مقاومت ، به دیوار ساختمان ویرانه تکیه دادم.

دختری با لباس توری سیاه وقتی پاهایم یاری نکرد ترجمه از داستان ترکی

پاورقی

عشای رَبّانی یا شام خداوند یا آیین سپاسگزاری یکی از هفت‌آیین مقدس است که تقریباً در تمام فرقه‌های مسیحیت به انجام می‌رسد. به آن تقسیم مقدس ، راز محراب ، راز خجسته هم گفته شده‌است.  منشأ این آیین به آخرین شامی بازمی‌گردد که عیسی مسیح در شب دستگیری خود توسط سربازان رومی با حواریون خود خورد. از آنجا که به باور مسیحیان سرشت او با سرشت «خداوند» یکی است.


گردآوری مجله ازمیرتایمز     ترجمه: س.حمید رابط

نویسنده : Buse Çetiner Üzer

edebiyathaber.net (1 Mayıs 2022)