آخرین نسخه مجله

زنی با چشمان شاهین

داستان زنی با چشمان شاهین داستانی کوتاه از خشونت علیه زنان از نویسنده ترک ملتم چلیکل ترجمه شده به فارسی

پربازدیدترین ها

10.07.2022
ادبیات
لینک کوتاه
https://izmirtimes.gersuz.com.tr/a/c9d8

ازمیرتایمز مقالات> زنی با چشمان شاهین

(خشونت علیه زنان) زنی با چشمان شاهین ترجمه فارسی

زنی با چشمان شاهین


ترجمه فارسی Şahin bakışlı kadın

در ورودی ساختمان ایستاده بود، یک متر و نیم جلوتر از میزی که من نشسته بودم فاصله نداشت. دو پسر کوچک کنارش توجهم را جلب کردند. آنها با بلوغی و پختگی که بیشتراز سنشان بود، ثابت، آماده، مطیع و تقریباً بی حرکت منتظر بودند. دو پسر کوچک با شانه‌های افتاده و تپش قلبی ناشی از ترس و شجاعت.

زن گهگاهی به جاده نگاه می کرد، انگار منتظر کسی بود، و بلافاصله به جای خود باز می گشت. صورتش از کبودی و تورم پوشیده شده بود و رفتارش به شدت عجیب بود.

رستوران لبالب پر بود، گارسون‌ها با بشقاب‌ها و لیوان‌ها در دست سرو غذا می‌ کردند ، لذت انسانها از نشستن بیرون زیر بخاری‌های برقی در روز ولنتاین هوای خنک اما آفتابی دیدنی بود. ترافیک بسیار سنگین بود، پیاده روها مملو از جمعیت بود. چهاردهم فوریه بود…

انگار زن دستانش را مانند دستبند به دستان کوچک پسران  بسته بود. اگر همه نیروهای دنیا جمع می شدند و می آمدند، احتمالاً آن لحظه نمی توانستند این قفل را باز کنند.

پسر لاغر با موهای صاف قهوه ای رنگ، بینی دراز و چشمان درشت فندقی سرش را بلند کرد و از ترس صدایش نازک کرده و گفت:

مامان!

زن تعظیم کرد؛

عزیزم!

صورت پسرک کمی قرمز و بی صدا شد ، انگار در حال ارتکاب جنایت است.

گفت: گشنمه.

الان عمه ات میاد عثمان کمی صبر کن.

آن طرف، پسر کوچک با موهای منگوله مانند بلوند، چشمان درشت سبز ، صورتی کک و مکی و بینی رو به بالا، که بدون پلک زدن به فضایی عمیق خیره شده بود، می لرزید.

آن‌ها چنان مضطرب ، درمانده و خسته به نظر می‌رسیدند که حتی متوجه نشدند که دارم آنها را تماشا می‌کنم. در آن لحظه جواب تلفن همراهم که همان لحظه در حال زنگ خودن بود را نتوانستم بدم که گارسون میاد میگه  آقا ببخشید سرم خیلی شلوغه منتظر مهمونتوت میمونید یا سفارشتو رو بگیرم؟   صدایش را می شنیدم اما نمی توانستم جواب بدهم.

چشمان زن از ترس باز شد و تقریبا بچه ها را هل داده و درتلاش برای پنهان شدن در ورودی یک ساختمان توجهم را جلب کرد. به سمت جاده که نگاه کردم ، مردی سی و پنج یا چهل ساله را دیدم که پیراهن قهوه‌ای‌اش را در شلوار رنگ روشنش فرو کرده بود ، دست‌هایش را در مشت گره کرده ، رگ‌های گردنش متورم شده بود تا دیده شوند. از یک طرف خیابان به طرف دیگر می دوید.

مردم آنقدر خودخواه و بی تفاوت بودند که حتی به عصبانیت ، حرس ، قیافه و مشت های گره کرده مرد توجهی نکردند.

وقتی مردی که پیراهن قهوه‌ای به تن داشت ناپدید شد ، کسی که حدس می‌زدم مدیر ساختمان باشد ، با صدای بلند به زن که تقریباً به در ورودی چسبیده بود، فریاد زد:

با کی کار داشتید؟

زن مبهوت شد.

نه ما با کسی کار نداریم! منتظر برادرم هستیم...

مرد با تردید به زن و سپس به دو کودک کنارش که از ترس می لرزیدند نگاه کرد.

مرد در حالی که وارد ساختمان می شد گفت کمی جلوتر منتظر وایسید بهره اینجا ورودی آپارتمانه سپس با عصبانیت به من نگاه کرد ، من چه کارکنم وقتی این مکان را به رستوران اجاره میدادند باید به این مسئله فکر می کردند ، جایی برای حرکت کردن نیست که ...

زن با دستانش دو بچه را گرفت و به میزی که من نشسته بودم نزدیک شد و تقریباً به سه درخت کاج کوتوله ای که کنارهم درگلدان ردیف شده بودند چنگ زد. معلوم بود که سعی دارد پنهان شود. وحشت همراه با ترس و ناامیدی آنها را مشکوک تر و عجیب تر جلوه می داد. 

انگار که از قبل توافق کرده بودند هر سه با هم ، همزمان نشته و خود را مخفی کردند. مردی که این طرف و آن طرف می دوید، انگار در جاده دنبال چیزی می گشت، دوباره ظاهر شد و با عجله به سمت ورودی رستوران رفت. او بدون توجه به گارسنی که دم درمنتظرخوش آمد گویی به مشتریان بود ، داخل شد. حالت خشمگین و برنده مرد که هیچ شباهتی به انسانهای آنجا نداشت ، مردمی را که در آنجا غذا می خوردند عصبی کرده بود. چنگال ها و چاقوها را رها کرده پچ پچ کرده و به مرد خیره شدند. با عجله وارد قسمت های بسته و باز رستوران شد و میزها را یکی یکی واسی کرد. با همان سرعتی که آمده بود بیرون رفت و بادیگارد هایی را که می خواستند با دست او را متوقف کنند هل داد.

زن با دو فرزندش پشت کاج‌های گلدانی روی زمین نشسته بود و وقتی بچه ها سعی می کردند حرکت کنند آنها را به زمین فشرده و متوقف می‌کرد.

چون میزی که روی آن نشسته بودم ، درست کنار درخت بود، با وجود سروصدای زیاد صدای نفس هایشان را می شنیدم و ترس را در درونشان حس می کردم. پانزده و بیست دقیقه پیش، حال دل خراش مردمی که برای اولین بار در عمرم دیدم و آن بذر ظلم و خشمی را که از قبل ها در جهان جوانه زده بود و ظلم مستکبران، ظالمان و ستمگران بر ضعیفتراز خودشان و منطقم که به من می گفت درگیر شدن در این اتفاق که من حتی از ماجرای آن بی اطلاع بودم کار درستی نیست مرا دچار دوگانگی کرد.

صدای خنده ی انسانها ، غذای سرد و گرم ، دسر ها ، کلوچه های قلبی شکل، کیک های قرمزی که راه خود را به سمت میزها باز می کردند. گلفروشی که آن نزدیکی بود گل های رز قرمز را از سبد خود به مشتریان می داد و زیباترین آهنگ های عاشقانه را برای عشاق داخل رستوران پخش می کرد.

در حالی که سر میزی که برای ناهار با دوست دخترم رزرو کرده بودم ، منتظر او بودم، این اتفاقات که هیچ کس حتی از آنها آگاه نبود، با حالتی منظم و پی دی پی زنجیر وار و بچه های ضعیف و وحشت زده مرا تحت تأثیر قرار داد.

مردی با پیراهن قهوه ای ناپدید شد. زن بدون اینکه دستان دو کودک را رها کند، کمی بلند شد و به اطراف نگاه کرد.

پسر کوچولو به پیتزایی که روی میز کناری آمده بود خیره شد. اشک از چشمانش جاری بود. گارسون نزدیک شد وگفت:

ببین! مشتریا اذیت می شوند. لطفا برید یه جای دیگه!

زن وحشت زده به نظر می رسید. صدایی که هنوزهم نمی‌توانم بفهمم چرا و چطور یا حتی اصلا این صدای من بود یا نه ، ناگهان از گلویم باغرش خارج شد:

مهمان من هستند، منتظرشون بودم ، بیا!

بلند شدم و نزدیک شدم. گارسون تعجب کرد، زن تعجب کرد، بچه ها تعجب کردند.

اما آقا با این حالت نمیتونن وارد بشن و ما جایی نداریم.

به قدری عصبانی به نظر می رسیدم که پیشخدمت با حالتی تسلیم هر دو دستش را در هوا بلند کرد.

او گفت:

باشه، ولی منو در موقعیت دشواری قرار می دید

اصرار کردم:

میشه دو تا صندلی دیگه بیارید

با ترس به سمت زن منتظر رفتم و با صدای آهسته ای گفتم:

فهمیدم به کمک نیاز داری لطفا بیا حداقل بچه ها یه چیزی بخورن.

صورت ویران شده اش را که با دستان ناجوانمردی دریده شده بود را که از نزدیک دیدم ، قلبم سوراخ سوراخ شد

صورت ویران شده اش را که با دستان ناجوانمردی دریده شده بود را که از نزدیک دیدم ، قلبم پاره پاره شد.با حالتی انگار قصد داشت صورتشان را پنهان کند انگشتانش را روی صورت بچه ها گذاشت و برای اولین بار بچه ها را رها کرد.

پسر مو قهوه ای و چشم فندقی به زمین خیره شد.

گفت:

مامان، من خیلی گشنمه.

زن دوباره با عصبانیت دست هایش را گرفت. سرش را به علامت تایید کمی تکان داد و به من نگاه کرد. راه را به آنها نشان دادم، آمدیم سر میز. آنها را در کنار هم پشت به جاده ردیف کردم. در چشمان آنها همان ترس مشابه دیده می شد.

با وجود اینکه برخی از برجستگی‌ها و زخم‌های روی صورتش خوب شده بودند ولی اگر باقی مانده آنها خوب نشوند، ممکن است زیبایی آن زن را کاملا از بین ببرد. با تعجب و ترس به من نگاه کرد. انگار منتظر توضیحی از من بود در حالی که در واقع او بود که باید توضیح می داد. مدتی درترس و استرس به من و به گارسون هایی که با خجالت مشغول سرو ظروف مختلف بودند و به مردمی که در میدان دیدش بودند بدون اینکه پشت کنند نگاه کرد.

چشم راستش تکان می خورد و اطرافش را شبحی سیاه رنگ ناشی از کبودی و تورم احاطه کرده بود و مردمک سبزش مانند پرنده ای که انگار می خواهد از دریای خون فرار کند بال بال می زد. چشم چپش خوش شانس بود ازمشت خطا رفته ی قوی مرد فقط ردی باقی مانده بود ، چشمانی با انحنای غزالی ، چند سایه زیبا ی رنگ سبز، نگاهی نافذ در عین حال ترسو، در عین حال رنجور ، زیبا و بسیار عمیق.

نگاهش را به بچه هایی که در دو طرفش نشسته بودند چرخاند، اشک عظیمی از چشم چپش روی صورت زیبای زخمی اش جاری شد. چشم راستش خسته تر از آن بود که اشک بریزد ، له شده بود، کبود شده بود ، مقداری اشک ریخت و منتظر ماند.

کمی که تنش ها کم شد گفتم:

خب چی میخوریم؟ اینجا تنهایی حوصله ام سر رفته بود، حالا با دوتا دوست کوچولوم نشستم شام بخورم، چقدرخوش شانسم! مگه نه؟

هر دوی آنها ساکت ، صورتی خنثا ، ناباور به نظر می رسیدند و همزمان سرشان را به زمین انداختند.

گفتم:

باشه، پس من تصمیم می‌گیرم چه بخورم

لطفاً یک پیتزا مخلوط، دو همبرگر با مقدار زیادی سیب زمینی سرخ کرده و یک پرس کباب

من مدام به پایین جاده نگاه می‌کردم تا ببینم آیا مرد مرموز و عصبانی که در اطراف قدم می‌زد و اکنون می‌دانستم سه مهمان سر میز من را آزار داده است، هنوز آنجاست یا نه.

در حالی که مادرش پسر کوچکی که تازه متوجه شدم نامش عثمان است صدا می‌زد ، او نگاه‌های سرگردانی به غذای میزهای کناری می‌انداخت ، سپس به من نگاه کرد و وقتی چشمانمان به هم رسید ، سرش را پایین انداخت. من هم سکوت کردم تا دل مجروحشان را که در ضعیف ترین نقطه ضربه خورده بود بیشتر آزار ندهم. مدتی با سکوت گذشت.

زن صورتش را در هم کشید ، دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما سکوت کرد. در آن چشمی که می توانست ببیند ، چنان تعبیری بود که می توانست تمام ناگفته های دنیا را در لحظه جمع کرده و بدون حرف بیان کند.

وقتی گارسون غذا را آورد، گفتم دو تا همبرگر برای بچه ها، کباب ها برای مادرشان و پیتزا برای من. مدتی به بشقاب های مقابلشان خیره شدند. با اینکه عثمان نمی توانست چشمش را از همبرگر بردارد، اما ترسی که در وجودش رخنه کرده بود، مانع از آن شد که مانند یک بچه رفتار کند. تکه ای پیتزا در دست گرفتم.

خب من خیلی گرسنه ام شروع کنیم گفتم.

زن با اینکه دست بچه ها را رها کرده بود تا غذا بخورند، اما گوشه ژاکت شان را گرفته بود و با ناراحتی و محبت به آنها نگاه می کرد. در حالی که عثمان بدون نفس کشیدن همبرگر و سیب زمینی سرخ شده را می خورد، پسر دیگر مدتی منتظر ماند. پس از آن که طاقت نیاورد، شروع به خردن کرد و دهانش را پر کرد و آنچه را که در مقابلش بود جارو کرد. مادرشان کوفته ها و برنج و سیب زمینی های بشقابش را بین آن دو تقسیم کرد.

او گاهی اوقات با سپاسگزاری به من نگاه می کرد و گاهی با شکی که علت کمک کردنم را متوجه نمی شد.

با بی صبری کفتم:

میخوام کمکت کنم چیکار باید بکنم؟

زن فوراً از جا پرید و بچه ها در همان لحظه ایستادند. عثمان سیب زمینی سرخ شده ی دستش را روی بشقاب گذاشت و دستش را با ژاکت بافتنی کهنه اش پاک کرد و هر دو سرشان را خم کردند. می دانستم که دارند می روند، و در حالی که می خواستم اطراف را بررسی کنم و همزمان چند کلمه بگویم، دیدم مردی با پیراهن قهوه ای به سمت زنی که ازآنجا رد می شد دوید و بازوی او را کشید. زن پشت میز که متوجه شد با دقت خیره شده ام، بی اختیار به همان سمت چرخید و مرد را دید. رنگ از صورتش پرید و با بچه ها زیر میز مخفی شدند. وقتی این واقعه توجه انسانهای اطراف را جلب کرد ، با لبخندی گفتم:

تیله های بچه ها ریخته و دارند جمع می کنند

حتی خودم هم تعجب کردم که می‌توانم به این سرعت دروغ بگویم تا توجه ها را از سه نفر بی‌پناه روی زمین منحرف کنم.

پس از مدتی مردی که پیراهن قهوه‌ای به تن داشت، بازوی زنی را که با او دعوا می‌کرد، رها کرد و راه افتاد و جلوی مغازه‌ای ایستاد و همه جا را تهت نظر گرفت. زن به سرعت شروع به راه رفتن کرد و مرد به دنبال او رفت.

می تونی بیاید بیرون ، رفتن.

آنها با احتیاط از زیر میز خارج شدند . زن برای اولین بار صحبت کرد. پرسید.

تنها بود؟

داشت با یه زن دعوا میکرد

چه جور زنی بود؟

خوب نمی دیدم موهاش بلند بود کت قرمز پوشیده بود...

چطور؟

آره. این مرد از شما چه می خواد؟

اصلا نمی دونم هیچ بده بستونی با کسی نداریم

سریع جواب داد

بچه ها را به سمت خودش کشید و در آغوش گرفت، شانه هایش را بلند کرد، سینه اش را سپر کرد، قدش را راست کرد ، قوی شد... انگار زخم های صورتش ، درد عمیق قلبش ... همه دردهایش رفع شد. با نگاهی همچون شاهینی که منتظر شکارش بر روی صخره کمین کرده بر جایش نشست.

وقتی اولین بار او را دیدم، چشمانش شبیه غزال بود. اما اکنون او مانند شاهینی بود که در جستجوی طعمه اش نشسته. فریاد سکوتش گوشم را کر کرد. آن دو چهره ناز که دوران کودکی از آنها سلب شده بود ، طوری در خاطرم نقش بسته است که تا آخر عمرم فراموش نخواهم کرد.

اسم من مورات این کارت منه شمارم رویش نوشته لطفا داشته باش شاید بتونم کمکی بکنم گفتم و کارت رو گذاشتم روی میز.

همان لحظه تلفنم زنگ خورد ، دوست دخترم بود. بلند شدم ، چند قدم برداشتم ، به پهلو برگشتم ، شروع کردم به صحبت کردن در مورد وضعیت نامناسبی که در آن قرار داشتم و مهمانانی که با من سر میز نشسته بودند تا وقتی آمد تعجب نکند.

گفت:  نیم ساعت دیگه میام

مکالمه ما کوتاه بود و وقتی سر میز برگشتم، سه صندلی خالی را دیدم که کنار هم ردیف شده بودند. آنها رفته بودند. سر میز که نشستم دیدم زیرنمکدان بیست لیری چین خورده ای قرار دارد. کارتم را به همراه برده بود. به اطراف نگاه کردم. مردی با پیراهن قهوه‌ای هنوز سرگردان بود، مدتی درنگ می کرد، سپس تند راه می‌رفت و ناپدید می‌شد. من همان جا ایستادم و منتظر معشوقم بودم ، نمی دانستم چه کارکنم و بی حرکت نشستم. به عثمان، مادر و برادرش فکر کردم مهمانهایی که هیچ وقت ندیده بودم و چند دقیقه پیش میزبان آنها بودم. مدتی به دنبال نگاه های سنگینی که دو پسر کوچک زیر میز انداخته بودند گشتم. وقتی سرم را به سمت آسمان چرخاندم ، در درونم دو گنجشک کوچکی را دیدم که بر پشت زنی با چشمان شاهین نشته و پرواز می کردند. 

با خودم گفتم: راهی پیدا خواهد کرد، پیدا خواهد کرد... سپس آه عمیقی کشیدم و بر پشتی صندلی تکیه دادم و لبخند زدم.


گردآوری مجله ازمیرتایمز     ترجمه: س.حمید رابط    

نویسنده:  Meltem Çelikel

(28 آپریل 2022)

www.edebiyathaber.net