آخرین نسخه مجله

رویای درخت

ای کاش پرنده ای بازیگوش فرود آید و بگوید نگران نباش، اینها همه یک بازی بود صبح با سرزمین خودت ملاقات خواهی کرد حالا برو بخواب

15.06.2022
ادبیات
لینک کوتاه
https://izmirtimes.gersuz.com.tr/a/6dc5

ازمیرتایمز مقالات> رویای درخت

 مجله ازمیرتایمز - ای کاش پرنده ای بازیگوش فرود آید و بگوید:  نگران نباش، اینها همه یک بازی بود.  صبح با سرزمین خودت ملاقات خواهی کرد.  حالا برو بخواب

من در این سرزمین به دنیا آمدم. در دامنه کوه Cümle. من از زمانی که یادم می آید اینجا زندگی کرده ام.


هزار و یک جور پرنده روی شاخه هایم فرود می آیند. گنجشک، زاغی سر تا پا سیاه ، همه را از بانگشان می شناسم.

گاهی خرگوش ها راهشان را گم کرده و دور من پرسه می زنند. گاهی سنجاب ها در بدنم لانه می سازند. روباه با گوش های ایستاده هر روز بعدازظهر زیر سایه من می خوابد. می دانم چه زمانی نور خورشید به شاخه هایم می رسد. وقتی سایه کوه روی سرم می افتد، من در جنگل خوشحال ترین موجود در این دنیا هستم.

با دوستم صنوبر طوفان های زیادی دیده ایم، شاخه هایمان شکسته شد، اما طاقت آوردیم . زمستان که برف می آمد با دوستم کاج  شاد و خندان بودیم . شاخه های نازک ما یارای تحمل برفی که از پر سبک تر بود را نداشت. بدن ما در آفتاب سوزان روزها با دوستم بلوط کباب شد. ما در حسرت یک قطره باران هستیم. ریه هایمان کباب شد.

بزغاله ها در علف های تازه با بازیگوشی می چرند.

نهری که درست جلوتر از من میگذرد فقط درد و دلش را به من میگوید.

هر روزی که به دنیا می آید ، روی سرم جای  دارد. زیباترین رویاهایم را در شب هایی دیدم که مهتاب همچون مادری برگ هایم را نوازش می کرد.

امروز صبح زود وقتی صدای زمزمه را شنیدم کمی بیقرار از خواب بیدار شدم . چند نفر نزدیک من صحبت می کردند.

من به آنچه گفته شد گوش دادم. قرار بود مرا به جای دیگری ببرند.

تونلی از سرزمینی که من در آن زندگی میکنم عبور خواهد کرد.

ذهنم به هم ریخت و یک باره لرزه ای بر دلم افتاد. رفتن به جایی که نمیدانم کجاست؟ چگونه می توانم بدون دوستانم زندگی کنم؟

مرا با احتیاط می بردند، زنده نگه می داشتند. من داشتم زندگی میکردم، اگر دستشان را روی من نمی گذاشتند.

آیا به همین راحتی می توانند یک روح را از سرزمین خود آواره کنند؟ یا شاید دلشان سنگی است؟

من اگر پرنده بودم پرواز می کردم. من اگر ماهی بودم شنا می کردم. اگر من یک مار خاکستری بودم، می خزیدم.

حتی قبل از اینکه بتوانم با دوستانم خداحافظی کنم، یک دستگاه بزرگ به من نزدیک شد. صدایش مثل رعد بود، بدنم را گرفت. او مرا بالا کشید در آن لحظه آواز لک لک روی شاخه ام ناتمام ماند. او پرید و به درون برکه آبی پرواز کرد.

با اینکه محکم در آغوشش گرفته بودم ،اما نتوانستم زمینم را نگه دارم، یخبندان و طوفان های زیادی را دیده بودم ولی تا به حال بدنم تا این اندازه اینجوری درد نکرده بود.

آخرین نفسم را به خاکم دادم. ناشنوایان فریادم را نمی شنیدند ریشه هایم را تکه تکه کردند. 

آرام آرام اشک هایم را رها کردم. به آرامی روی زمین خزیدند.

در عرض چند دقیقه مرا از سرزمینی که در آن به دنیا آمده بودم، بزرگ شدم و پیر شده بودم ، جدا کردند. ريشه هايم را پیچیدند و مثل يك دسته گیس جمع كردند و برگ هايم از شاخه هایم از شدت درد بر زمین افتادند. برای آخرین بار با غم وداع به آنها نگاه کردم.

آنها مرا سوار یک وسیله نقلیه درازی کردند. از شدت فشار نفسم بند آمده و برگ ها و شاخه هایم  له شدند.

ظهر مرا در باغ یک پارک گذاشتند. همه جا مثل سیاهچالی تاریک خلوت بود.

ساختمان های بلند روی تپه ها، ابرهای خاکستری رنگ.

در خانه من، آبی و سبز مخلوط شده است.

آواز گل های کوه را می شنیدم. خورشید می درخشید.

سرزمینی که من در آن متولد شدم بوی دیگری می داد. ناگهان بوی آویشن همه جا را فرا گرفت.

آیا آنها مرا زنده نگه می دارند؟ زندگی چه معنایی دارد؟ اگر پرنده ای را از صدایش نشناسید.

زندگی چه معنایی دارد؟ اگر با نفخ بزغاله ای از خواب بیدار نشوی.

به ابرهای سفید نگاه کردم. کاش باد بودم یا پرنده ای که چهچه می زند.آنوقت شاید بتوانم به سرزمینم برگردم.

رنگ سبزم رو به کم رنگی میرود ،  پوستم خشک شده…

ای کاش پرنده ای بازیگوش فرود آید و بگوید:

نگران نباش، اینها همه یک بازی بود.

صبح با سرزمین خودت ملاقات خواهی کرد.

حالا برو بخواب


گردآوری مجله ازمیرتایمز     ترجمه: س.حمید رابط    

نویسنده:  Filiz Gündoğan

www.edebiyathaber.net