آخرین نسخه مجله

جیرجیر کنان

چون من رو هم همینطوری خندونده بود ، بعدش یهو خودمو برهنه در مقابلش دیدم ، از ترس کپ کرده بودم و باز هم می خندید صالح...

پربازدیدترین ها

24.02.2022
ادبیات
لینک کوتاه
https://izmirtimes.gersuz.com.tr/a/8CFD

ازمیرتایمز مقالات> جیرجیر کنان

داستان زندگی با بردگی جنسی ،خیانت و اعمال شاقع ( ادبیات )

 

 ترجمه فارسی Gıcırdayarak(gıcırdamak)

به معنی قروچه کردن ، جیرجیر کردن ، چرق چروق کردن و فکر میکنم علت نام گذاری این داستان با این عنوان ، خستگی و فرتوتی روحی شخصیت های داستان باشه.

 

مادرم رو بعد از مدت ها می بینم که می خنده


شبِ صدای غرغرتلویزیون با صدای "واه واه واه" مادرم در هم تنیده شده بود. دیگه طاقت ندارم باید سیگار بکشم ، ولی اول باید از رختخواب بلند شم و به سمت در بالکن برم ، اما اون پارکت های لعنتی کف اطاق حتما چرق چوروق خواهد کرد بعدش هم نوبت جیرجیردر بالکن میرسه .

مشکلات من ونگاه کن!

چرا نمی تونم از رختخواب بلند شم ، به بالکن برم تا آن طور که دوست دارم آزادانه سیگار بکشم؟ من چند سالمه؟

آرام آرام پای چپم را روی زمین گذاشتم ، سپس پای دیگر. چند قدمی برداشتم  " چرق ! " مکث میکنم همونجا ، حس می کنم مادرم از روی مبل بلند شد. حتما باید یه جوری بهم بفهمونه که حواسم هست و چشمام بهته . چون دعوامون شده دیگه نمیتونه داد بزنه " لیلا دختر بیا اینجا! " در عوض به آشپزخانه می ره ،  بشقاب ها و کارد و چنگال ها به هم می زنه. ابراز وجود کردنه مادرم اینطوریه  دیگه یعنی ببین من اینجام! این چیزی است که اون میخواست من بفهمم. من می دونم که اون می خواد من احساس گناه کنم و به سمتش بودوم و بگم: "مامان، اجازه بده من بشورم ، من از پسش بر می آیم" اما من این کار را نمی کنم. چند قدم دیگر برمی‌دارم ، " چرق چوروق " تو دلم می گم لااقل در بالکن صدا نکنه و در را کمی بلند می کنم تا باز بشه. هیچ صدایی از در درنمیاد ، اوووه ، سیگاری روشن می کنم.

دختردرخال سیگار کشیدن داستان کوتاه اعمال شاقه ترجمه از ترکی

شب تاریکیه. کمی سرد. کاش چیزی میپوشیدم نمی خوام مریض شم و زیر دست اون بیوفتم. صالح هنوز مغازه را نبسته. او با زنی صحبت می کنه که روبروی اون ، پشت میز نشسته. اونا میخندن.

آیا اون زن از من زیباتره؟

چه چیزی اینقدر خنده داره ؟

چرا مردم اینقدر با یک مشاور املاک می خندن؟

شاید صالح از خاطراتش با من میگه. زن پخته و جا افتاده ایه ، کم سن نیست. شاید به اینها می خندن. صالح داره نخ میده ، کراش زده روش ، می دونم. چون من رو هم همینطوری خندونده بود ، بعدش یهو خودمو برهنه در مقابلش دیدم ، از ترس کپ کرده بودم و باز هم می خندید صالح. آیا الان به این موضوع می خندن؟ زن بلند شد. داره دست می ده. چرا؟   برای یک معامله آپارتمان یا اینکه دوباره ملاقات می کنن ، برهنه؟

لباس زیر مشکی توری بعدش یهو خودمو برهنه در مقابلش دیدم ، از ترس کپ کرده بودم و باز هم می خندید صالح

صالح در حالی که زن را بدرقه می کرد به من نگاه کرد. موهای خرمایی او با تاریکی شب یکی شده بود و نوری که از داخل مغازه به بیرون می تابید صالح را در بر گرفته بود . پرتو نوری شبیه صحنه‌ ی فیلم ها... سایه ی صالح نوری را که به خیابان افتاده بود را از وسط به دو نیم کامل تقسیم کرده بود.  به من هم لبخند می زند. ابروهاش درهم شده انقدر که به اون زن لبخند زده بود. از نگاهم فهمید. ژستی به معنای بی خیای بابا تو ام برای چند ثانیه روی صورتش ظاهر شد و به داخل مغازش سرید.

در اتاقم به صدا در میاد.

ولم نمیکنه، لعنت بهش!

مادرم فریاد می زند: لعنتی، سیگار می کشی؟ در بالکن به شدت بسته می شه. با همراهی چرق چوروق صدای در ، درو باز می کنم. مادرم رفته. فک کردم اگر به اتاق پذیرایی برم و این چه زجری من از دست تو می کشم ، ازجونم چی می خوای؟ رو فریاد بکشم. جوابش و می دونم. اون می‌گه: ازدواج کن ازدواج کن ، ترشیده شدی ، ازدواج کن تا از شرت خلاص ‌شم. و من می گم، گوه بگیرن ازدواجو گـــــوه بگیرن ازدواجو تو ازدواج کردی چه گلی زدی به سرت؟ مامانم دوباره شروع میکنه به گریه کردن و میگه: پس بچه چی؟ بچه نمیخوای؟ من می گم: این اتفاق نخواهد افتاد مادرم منو طرد می کنه ، اون منو تو خواب های شبانه اش خواهد دید. فریادهاشوخواهم شنید. ولی من هیچ وقت اونو تو رویاهایم نخواهم دید. پدری رو که رهام کرده را خواهم دید که با تمام کمبوداش درست جلوی من وایساده ، پدر در خواب من هیچ رنگی نداره ، دستش رو دراز می کنه و من در جواب تفی بر زمین میندازم. سپس صالح ظاهر میشه با پوزخند همیشگیش ، عرق کردم و در نافم دردی می پیچه که نفسم بند میاد.

صبح که شد. خانه در تاریک بود. خرخرهای مادرم به گوش میرسه. معلومه که شبها نمی توانه بخوابه. کمی بعد با فحش دادن به من از اتاق خواب بیرون اومد و رفت تو پذیرایی و روی مبل لم داد. دراتاق من کمی بازه ، منو با نگاه کوتاه و سریعی چک میکنه. سریع لباسمو میپوشم بدون اینکه مادرم متوجه بشه از خونه میزنم بیرون. مغازه صالح هنوز بستس. با خودم زمزمه می کنم:  آیا اون دیشب دیر خوابیده؟  آیا اون زنه دیشب با صالح بوده و هنوز با اونه؟ مینی بوس از راه میرسه. مپپرم وسط خیابون و سوار میشم ، نیم ساعت بعد تو کارگاه هستم و تا شب با صدای جیر جیر دستگاه ها ، غیبت های دخترا، ناهار، نگاه های پر از وقاحت مردها ، و چند دقیقه استراحت و سیگار ناچیز... و بعد دستمزد روزانه  روزم رو به پایان می رسونم و روانه خانه میشم ، با یک پاکت سیگارجدید نه به خانه بلکه به اتاق خودم فرار می کنم.

دختر درخال سیگارکشیدن روی تخت هرچی می خواد بشه مگر من حق تنهایی ندارم، این تنهایی نا آرام حق من نیست که ازم گرفته؟

عصره خورشید به سرعت در حال پایین رفتنه. انعکاس رنگ کبود غروب همه چیز رو در بر میگیره. کم کم دارم وارد خونه میشم. هیچ کس نیست. با اکراه به اتاق نشیمن نگاه می کنم، مدتی فکر می کنم:  کجا رفته. کجا می تونه بره که برایش اتفاقی نیفته! سپس فکر می کنم هرچی می خواد بشه مگر من حق تنهایی ندارم، این تنهایی نا آرام حق من نیست که ازم گرفته؟ ولی کمی بعد احساس شک و گناه بر من غلبه کرد. به مامانم زنگ زدم گوشیشو جواب نمیده تعجب کردم یعنی چه اتفاقی افتاده ، مدتی فکر کردم. به اتاقم رفتم و لباس هامو در آوردم و پاکت سیگارو روی تخت میندازم ، آزادانه. دیگه از چرق چوروق پارکت ها نمی ترسم. پلیور نازکی می پوشم و سیگاری از داخل پاکت بیرون کشیده و به سمت بالکن رفتم. در بالکن جیرجیر کنان باز شد، برایم مهم نیست. ماشین صالح رو جلوی مغازش پارک شده دیدم و صالح ازش پایین اومد ، و بعد مادرم پایین میاد ، وارد مغازه می شن. آیا بدون اینکه من بدونم دنبال خونه می گرده؟ اون مسیر کوتاه ماشین تا مغازه رو بی وقفه در حال خندیدن بودن. چرا اینقدر می خندن؟

اولین باره مادرم رو بعد از مدت ها می بینم که می خنده

ترجمه و گردآوری مجله ازمیر تایمز  س.حمید رابط         

نویسنده:  ali can eren

www.edebiyathaber.net