آخرین نسخه مجله

گودی آب

آب در این داستان ، روح معشوقی است که در درون عاشقش در جریان است ، لحظاتی تلخ و شیرین ، غرق در خاطرات و زمان ، گذشته و حال ...

15.03.2022
ادبیات
لینک کوتاه
https://izmirtimes.gersuz.com.tr/a/68BF

ازمیرتایمز مقالات> گودی آب

داستان ، روح معشوقی است که در درون عاشقش در جریان است

Suyun Gamzesi

نویسنده:  Dilek Cabbar Göç

 گودی آب


نه به معنای عمق ، گودی به معنای همان چال لپ به هنگام خندیدن

Gamze: در زبان ترکی به معنای چال خنده یا گودی لپ به هنگام خندیدن است.  معنای آب ، عمق و شدت جریان آن در تعاریف و تعابیر فلسفی ، به معنای احساسات و میل جنسی تعریف و تعبیر می شود. توجه داشته باشد که در برخی جاهای داستان شخص اول ، همزاد پنداری کرده و خود را در قالب معشوق خود تجسم می کند.

دارم راه می روم. زیر آسمان، بالای زمین. بین پایین و بالا. همه این ساختمان ها، وسایل نقلیه، چراغ ها، صداها و کلماتی که با هم برخورد می کنند و روی هوا از هم پاشیده شده و روی زمین می افتند. بعد کلمات و جملاتی که زیر پا لگد می شوند. آدم‌ها و پرندگان ، سنگ‌ها و گیاهان ، خواب ها و رویاها ، کینه‌ها و شادی‌ها ، اشتیاق ها و ماندن‌ها...

درمیان همه چیز و همه کس.

آب درون من...

بخاطر اینکه نریزد ، تبخیر نشود ، یخ نزند ، جاری نشود.

با کشیدن دستانم به شاخه های خشک درختان کنار مسیر راه می روم. چشمم به پرندگان ...

پرندگان تصادفی ازروی شاخه های تصادفی می پرند. صدای نحیفشان پشت سرشان ، آنهارا همراهی می کند.

من به کسی نگاه نمی کنم تا هیچ کس نتواند آنچه را که در درونم است ببیند ، بفهمد. از روی جدول های سیمانی مسیر ، پرده های آسفالت. موهایم را از کناره های صورتم به سمت دنیا بلند میکنم. هر چه بیشتر می روم دورتر می شوم.

کمی دیگر از گوشه راه به سمت چپ وارد خیابانی که خانه ام هست می شوم. کم مانده. قدم هایم آهسته تر می شود ، به نظر می رسد با کاهش سرعت همه چیز کاهش می یابد. صداها ، بوها و خاکستری‌ها.. جاده کند می‌شود ، دیوارها کند می‌شوند ، درختان کند می‌شوند ، آسمان کند می‌شود ، باد کند می‌شود.. زمان را با آخرین گامم به آهستگی متوقف می‌کنم.

می بینم که لای در آهنی آبی باز است. با دستم فشار میدهم. با صدای بسیار بلندی پشت سرم بسته می شود. و زمان از همان جایی که متوقف شده بود در پشتم متلاشی می شود. سنگین ، تاریک ، سرد. بر پشتم دردی می پیچد ، آب درونم را بر متلاطم میکند. کلید هایم در دستم. سه بار در قفل به سمت چپ می چرخد. در به استقبال تاریکی درون می رود. کلید چراغ را پیدا می کنم و چراغ را روشن می کنم. تا چشمانم به نور عادت کند ، فقط دو خط افقی نور.

تاریکی با زوزه ی ملایمی ، سرش را آرام روی مچ پایم می کشد... ، آب درونم گرم می شود از گوشه ی لبانم. زوزه اش را در آغوش می کشم ، وارد اتاق می شوم. خودم را به دستان مبل سبزم می سپارم. آب درونم متلاطم است. هر چه خود را رهاتر میکنم ، مبل راحت تر می شود. با هم نفس می کشیم. همه چیز دراین خانه به گونه ای زنده است.

زوزه به خُرخُر تبدیل شده ، در آغوشم دراز کشیده و موهای نرمش را به سمت گردنم می کشد.  متوجه شدم که کتم را در نیاورده ام ، شروع به در آوردن لباسم می کنم. آن را در جایی که هستم، روی لبه مبل تا می زنم. چشمانم را می بندم و آخرین نورغروب را نظاره گر می شوم که از پنجره به داخل می ریزد.

 ترجمه فارسی گودی آب در آغوشم دراز کشیده و موهای نرمش را به سمت گردنم می کشد.  متوجه شدم که کتم را در نیاورده ام

بعد از مدتی ، که زمانش هم برایم مهم نبود با چشمان بسته ، کلمه ی خیسی بر بدنم افتاده به حرکت درآمد.

آب...   برساحلم می کوبید و شن های ساحلم را به نزد خود می خواند.

" عزیزم؟ "

از میان پلک هایم ، کشیدگی لبخندش که تا چال لپش امتداد داشت پیدا بود. از خجالت سرخ شدم.  چال لپ هایش امواج آب درونم را به طوفانی غول پیکر تبدیل کرده و به درونم می کوبید. چانه نازک و صورت ریشویش انگار برای لحظه ای مرا یاد چیزی از گذشته انداخت  اما ، با صدایش از ذهنم پرید. با خجالتی که لبخندم را پهن می کرد چشمانم را می مالم.

" اینجا خوابت برده. برو تو تخت. "

آره اینجا همینطوری خوابم برد..

خُرخُر توی بغلم به زمین می پرد. از پشت نگاهش می کنم. با سایه ای زرد در تاریکی اتاق ناپدید می شود.

" گرسنه ای؟ اگه چیزی نخوردی یه چیزی بخوریم؟ " می گوید.

فر موهایش چقدر زیادتر شده. با لبخند از مبلی که رویش خم شده بود دور میشود ، با دستش ، دستم را صدا می زند. دستش را می گیرم ، مرا از روی مبل بلند می کند. مبل بازدم عمیقی می کشد. به آرامی پشت سرم را نگاه می کنم. با هم به سمت رختخواب می رویم. مرا روی تخت گذاشته و در آغوشش پنهان می کند. دستانش موهای مرا دوست دارد. با لذتی که برای هزارمین بار از حرکت انگشتان بلندش در انتهای موهایم میبرم ، چشمانم را می بندم. لبخندم روی بالشت پهن می شود و بالش روی تخت ، تخت روی اتاق و صورتش روی صورتم...

" تو دراز بکش. من چیزی آماده کنم "

او مرا ترک می کرد. بدنم را که از سنگینی او جمع شده بود کش و قوس کنان دراز می کنم، آب درونم هم کشیده می شود. دیوارها کشیده می شوند. سقف کشیده می شود. زمین کشیده می شود. همه در یک نظم ، رنگ هایمان درهم تنیده شده و کشیده می شویم.

صدای بشقاب و قاشق از آشپزخانه می آید. پاشیدن روغن ، شیر آب ، آوازی که بارها و بارها در همان مکان زمزمه می کند.

من نمی خواهم از رختخواب بلند شوم. من عاشق نرمی هستم . کمی بیشتر لحاف و بالش می شوم ، ملحفه و عرق ، مو و بدن.

" آره. حدس بزن چیکار کردم؟ " 

بلند می شوم از کنجکاوی ، متوجه شدم دست و صورتم را نشسته ام ، برای شستن دست و صورتم وارد حمام شدم و صورتم را می شوم. صورتم را با یک حوله سفید خشک می کنم. در آینه ظاهر می شوم. با عجله موهای قهوه ای بلندم را که گویی سوگند بند شدن به سمت زمین را خورده جمع کردم . همچون ابر پرپشتی بر بالای سرم ایستاد.

" بیا، یخ میکنه "

" دارم میام "

وارد آشپزخانه می شوم. او سیب زمینی تخم مرغ درست کرده. فلفل سیاه و پودر فلفل چیلی را به دلخواه من اضافه کرده. عطری آغشته به گرما روی صورتم می پیچد. به بشقاب روی میز نگاه می کنم. یک بشقاب چینی سفید با طرح گوجه فرنگی روی آن. یک لبه آن ترک خورده و خراشیده شده است. یک چنگال در کنار آن.

وقتی برمی گردم تا بگویم تو نمی خوای بخوری؟ ، سایه زردی از راهرو عبور کرده سوال من را تکرار می کند.

" نمی خوری؟ "

با غرغری همراه می خورم صندلی را بیرون کشیده ، نشستم.

سرد شد. سریع بلند شدم. با احساس دم پشمالویی که پاهایم را نوازش میکرد چشمانم را بستم.

آخرین باری که سیب‌زمینی با تخم‌مرغ می خوردم ، مانند گل پژمرده ی گلدانی با هرلمس موهای قهوه ایش می ریخت.

برفی که از گوشه پرده ی دسامبر قابل مشاهده است ، شروع به باریدن می کند. سایه ی زرد داخل آشپزخانه که از بوی غذا سرمست شده ، می خواهد روی میز بپرد. میخواهد شریک باشد ، سهیم باشد و سیرشود.

ناگهان انگارصدای او در حالی که در حمام بودم ، درحال دورشدن شنیدم:

" میرم نون بخرم عزیزم . نمونده چیزی "

به سمت صدای بسته شدن در بیرون ، نگاه می کنم. انگار صدا همین حالا بهم رسیده. انگار برای اولین بار میشنوم. بلند می شوم و به سمت در بیرونی می روم و در یک قدمی در، مکث می کنم و خیره می شوم. در حالی که دستگیره دررا گرفته ، در دوباره بسته می شود.

" من میرم نان بخرم "

و دوباره بسته می شود

" نمونده عزیزم "

و دوباره.. و دوباره..

درست وقتی دوباره میخواهد بسته شود ، خُرخُر به سرعت دمش را میکشد که لای در نماند.

برف می بارد. او سردش خواهد شد. برف می بارد.

ناگهان زنگ در به صدا در می آید. با تفکر اینکه کلیدش را فراموش کرده ، در را باز می کنم.

فصل بهار است.

میرم داخل و نان گرم در دستم. صدا می زنم:

" من اومدم زندگیم. نان گرم گرفتم. محشره! "

صدایی از آشپزخانه نمی آید. روی میز یک بشقاب با باقی مانده های غذای کپک زده. ذرات چروکیده قهوه‌ای روی پوست گوجه‌فرنگی توی بشقاب... مگس‌ها به دورش وز وز کنان . بوی بدی دارد.

با عجله به سمت اتاق خواب می روم. نان دستم هنوز گرم است.

" تو هنوز بیدار نشدی؟ "

اتاق خواب خالی است. صدایم به گوش خودم برمیگردد "تو هنوز بیدار نشدی؟"

زیرسیگاری پر از ته سیگار روی صندلی کنار تخت. نان دستم هنوز گرم است. از فشار انگشتانم چروک شده. تکه ای را از گوشه نان جدا کرده در دهانم فرو می برم. در حین جویدن در میان بخارات دهانم به خمیر نرمی می تبدیل می شود. " تو نان سفید دوست نداری ، داغ بود ، طاقت نیاوردم و خریدم " زمزمه می کنم.

تلفن زنگ می خورد ، مدت طولانیی زنگ می خورد. از جیب کاپشنم در آورده و جواب میدهم. شکلات تیره از جیبم روی زمین می افتد. با ویفر.

پسرم، کجایی؟ دیر اومدی بیرون امروز؟ برای شام منتظرت هستیم ، چیزی نگفتی که صبر کنیم یا نه. خبری ندادی ببین من سیب زمینی با تخم مرغ درست کردم ، سرد نشه.

بدون اینکه چیزی بگم گوشی را قطع میکنم. نان خمیر شده دهانم ، از گلویم پایین نمی رود. آب درونم می جوشد و تبخیر می شود. متوجه خیسی ریش هایم می شوم.

روی یک یادداشت زرد شده با خاکسترسیگار و قهوه ، ایستاده ام. اتاق ایستاده است. شکلات روی زمین افتاده است.

من ایستاده ام ، زیر آسمان ، بالای زمین ، بین پایین و بالا، بین همه ی این ساختمان ها، وسایل نقلیه ، چراغ ها ، صداها ، کلماتی که با هم برخورد می کنند و در هوا ازهم پاشیده شده ، بر روی زمین می افتند ، و بعد زیر پا ها لگد می شوند. بین مردم و پرندگان ، سنگها و گیاهان ، خواب ها و رویاها ، کینه ها و شادی ها ، اشتیاق ها و ماندن‌ها. بین همه چیز و همه چیز.

آب درون من می ایستد ... نان می ایستد.

همه چیز همان جایی که هست می ایستد

جمله نوشته شده روی کاغذ هنوز نفس می کشد:

 " گودی لبخندت مرا خجالت می دهد "


گردآوری مجله ازمیرتایمز     ترجمه: س.حمید رابط    

نویسنده:  Dilek Cabbar Göç

www.edebiyathaber.net

گودی آب دختر درحال شنا گودی لبخندت مرا خجالت می دهد