آخرین نسخه مجله

فرهنگ عشق و زندگی

سرمست و با نشاط باش در حال آواز خوانی و جشن و پایکوبی و رقص ، بگذار کائنات از طریق تو مجال بازیگوشی بیابند ، عشق یک آینه است

19.04.2022
مد و فرهنگ
لینک کوتاه
https://izmirtimes.gersuz.com.tr/a/e879

ازمیرتایمز مقالات> فرهنگ عشق و زندگی

مسأله اساسی عشق اين است كه قبل از هر چيزی بايد بالغ شوی

هر لحظه را چنان زندگی کن که گویی واپسین لحظه است

کسی چه میداند شایدواپسین لحظه باشد


همه لحظه ها زیبا هستند فقط تو باید پذیرا باشی و تسلیم باشی.همه لحظه ها نعمت اند.فقط تو باید قادر به دیدن باشی.همه لحظه ها میمون و مبارک اند اگر تو با حق شناسی عمیق بپذیری.هرگز هیچ چیز عیب نخواهد کرد

هر جا که دو عاشق حضور دارند خدا هم آنجاست

هر جا که انرژی های دو عاشق به هم میرسند و در هم می آمیزند زندگی آنجاست. به شایسته ترین وجه خداوند تو را احاطه میکند . میدانی ؟

کلیساها خالی اند.کابین های عشق مملو از خدایند. سرمست باش و با نشاط در حال جشن و پایکوبی. در حال رقص و آواز خوانی ، بگذار کائنات از طریق تو مجال بازیگوشی بیابند. بگذار نشاط و شادمانی تنها نیایش تو باشد. شهوت مشابه انرژی عشق است اما با این تفاوت که در جهت مخالف حرکت می کنند. شهوت سرازیر میرود و عشق راه سر بالا را در پیش می گیرد .شهوت شبیه ریشه های درخت است و عشق به مانند بالهای پرنده. اما انرژی هر دو یکی است.

بگذار بازیگوشی تنها عبادت تو باشد

 

جای يك انتخاب را در تفکرت عوض كن تا زندگيت زيباتر شود ، بجای انتخاب ترس از خدا، عشق را انتخاب كن، عشق یک آینه است. رابطه ی عاشقانه واقعی آینه ای است که در آن دو عاشق چهره ی یکدیگر را می بینند.

به مردم كمك كن آزادانه خودشان باشند. هرگز سعي نكن كسی را به زور وادار به كاري بكني.

کل کائنات یک شوخی است ، بعضی ها آن را لی لا و بعضی ها مایا میخوانند این تنها یک لطیفه و یک بازی است و روزی که این را همیدی به خنده می افتی و آن خنده هرگز متوقف نخواهد شد و به سراسر پهنا ی کائنات گسترش خواهد یافت.

عشق چنان از احترام سرشار است که آزادی را هدیه می کند. و اگر عشق آزادی به همراه نیاورد، عشق نیست؛ چیز دیگریست. با عاشق شدن کودک باقی خواهی ماند؛ و با عروج در عشق به بلوغ دست خواهی یافت.

تنهایی جایی است که دیگری را از دست میدهی. یگانگی هنگامی است که خود را در میابی ، از آنچه میگریزی، بیشتر و بیشتر به سوی آن جلب میگردی.

مراقبه نه سفری در فضاست و نه سفری در زمان بلكه يك بيداری آنی است

 

تا زمانی که دورهستی نزدیک نتوانی بود. اگر همیشه دور بمانی ، عشق خواهد مرد. اگر همیشه نزدیک بمانی ، باز هم عشق خواهد مرد و بدان که دوستی والاترین صورت عشق است جایی که چیزی نمی‌خواهی، شرطی قائل نمی‌شوی، جایی که ایثار کردن عین لذت است. یکی بیشتر نصیب می‌برد، اما این اصل مهم نیست، نصیب خودبخود پیش می‌آید. انسان ها نیاموخته اند که زیبایی‌های تنهایی را دریابند. انسان همیشه در تلاش برای جستن نوعی پیوند است، احتیاج دارد با کسی باشد – با یک دوست، با یک پدر، با یک همسر، با یک فرزند، و یا... در واقع نیاز اصلی آن است که به گونه‌ای فراموش کنی که تنهایی.

عشق آزمونی روحی است و ربطی به جنسیت ندارد و با کالبدها بیگانه است، عشق با درونی ترین کانون وجود سروکار دارد. اما تو هنوز حتی به معبد خود قدم نگذاشته‌ای. ابداً نمی‌دانی که کیستی، و با اینحال در پی آنی که چگونه عشق بورزی. نخست خود باش، خود را بشناس، و دل خوش دار که عشق را پاداش خواهی گرفت.

ازدواج وسیله‌ای است برای فرار از ترس از تغییر، ازدواج وسیله‌ای است تا پیوند را تثبیت کنی. اما عشق چنان پدیده‌ای است که به محض تلاش برای تثبیت آن، خواهد مرد.

آنکه اعتماد می‌کند... مهم نیست که به چه چیزی اعتماد می‌کند، همین اعتماد حاکی از معصومیت اوست. حتی اگر بدلیل اعتماد، فریب بخورد، مهم نیست، چون ارزش اعتماد بسیار فراتر از چنین فریبی است. می‌توانی همه چیز را از او بگیری، ولی اعتماد را هرگز.

حیرت خواهی کرد، که اگر خود را دوست بداری، دیگران نیز دوستت خواهند داشت.

هیچکس کسی را که خود را دوست نمی‌دارد، دوست ندارد.

اگر نمی‌توانی به خود عشق بورزی، چه کس دیگری به این کار اهمیت خواهد داد؟

آنکه عمیقاً به خوشبختی خود علاقه‌مند است، همواره به خوشبختی دیگران نیزعلاقهمند است، اما نه به خاطر دیگران. در ژرفای وجود به خودش علاقهمند است، به همین دلیل  یاری می‌رساند. اگر در دنیا همه بیاموزند که خود را دوست بدارد، تمام دنیا خوشبخت خواهد شد.  هستند کسانی که با احساسات خود کنار می‌آیند و هستند کسانی که با همین احساسات می‌جنگند ، ولی هر دواسیر احساسات خواهند ماند. باید از دایرهٔ این پیوند رها گردی. باید تماشاگر باشی، یک ناظر.

مراقبه نه سفری در فضاست و نه سفری در زمان بلكه يك بيداری آنی است

دوستی به پیوند می‌انجامد، ثابت می‌ماند، صمیمیت بیشتر جاری است، و سیال. دوستی یک رابطه‌است، صمیمیت حالتی از وجود توست. صمیمی هستی، با کدام و چه کسی، ابداً مهم نیست.تنها سیال بودن اهمیت دارد

زندگی يك معما نيست ، يك راز است و این کلمه معنایی کاملا متفاوت دارد. براي معما مي توان پاسخی يافت ، راز بگونه ای است كه هرگز نمي توان پاسخی برای آن يافت. راز چيزی است كه مي توانی با آن يكی شد . مي توانی در آن حل شد و خود به رازی تبديل شود و آری خنده و گريه نيز جزيی از آن است . بد نيست گهگاه غمگين باشی ، غمين بودن زيبايی خود را داراست . فقط بايد بياموزی كه از زيبايی غمين بودن لذت ببری ، از سكوت آن ، از ژرفای آن.

تمام گذشته ی تو را ديگران بر تو تحميل كرده اند ، پس خوب و بد آن مهم نيست . نكته مهم آن است كه به ياد داشته باشی كه اين كشف تو نبوده ، تمام آن عاريه ای بوده وبايد از شر آن تمام و كمال خلاص شوی و اگر آسودگی مي خواهی ، پذيرش هميشه راه حل است و هر چه در پيرامون تو رخ می دهد را بپذير.

انسانها اگر می خواهند زندگی كنند پس زندگی کنند  نه درباره آن فكر كنند ، عشق بورزند نه درباره آن بينديشند ، باشند ، نه درباره آن فلسفه ببافند ، راه ديگري وجود ندارد . عصاره لحظه حاضر را بنوش ، قطره قطره آنرا به كام بكش ، چون اين لحظه می گذرد و باز گشتی نخواهد بود.

مسأله اساسی عشق اين است كه قبل از هر چيزی بايد بالغ شوی. بعد همسر بالغی پيدا خواهی كرد؛ افراد نابالغ اصلاً تو را به خود جلب نمیكنند. داستان به همين سادگي است.

گناه يكی از قديمی ترين ترفندها برای سلطه بر انسانهای جاهل است. در تو احساس گناه ايجاد ميكنند.  سپس گناه به وجود ميآيد و همين كه به وجود آمد، تو به دام افتاده ايی ...

عشق را درون خويش تجربه كن اگر دلی سرشار از عشق داشته باشی دير يا زود مخاطب خويش را پيدا ميكنی عشق تو كسی را كه همواره جويايش بودی پيدا ميكند ، راه عشق راهی پر مخاطره بوده و تنها كسانی كه شجاعت عشق ورزيدن را دارند به اين راه گام می نهند عشق مراقبه تنها نصيب كسانی ميشود كه شجاعت بودن را دارند راه عشق و مراقبه هر دو به خدا ميرسند.

يكي از اساسی ترين توهمات آدمی اين است كه گمان می كند عشق را مي شناسد ، به همين سبب از تجربه ی عشق عاجز است .هر كسی مي پندارد كه می داند عشق چيست بنابراين نيازی به تجربه ی آن احساس نمی كند. به همين دليل عشق با دنيای ما قهر كرده است. ما با عاشقانی  روبروييم كه از عشق تهی اند. والدين تظاهر می كنند كه فرزندان شان را دوست دارند. همسران تظاهر می كنند که یکدیگر را دوست دارند. البته هيچ كس به عمد اين كار را نمی كند بسياری از آنها نمی دانند كه چنين می كنند و ای كاش از همان ابتدا آدم ها می آموختند كه عشق برترين هنر زندگی ست به جادو ميماند و معجزه مي كند. ای كاش می آموختند كه عشق را بايد كشف كرد بايد برای كشف آن زحمت كشيد و بايد به ژرفای آن رفت و شيوه ها ی آن را آموخت .

با استاد بودن به معنای ياد گرفتن چيزی نيست، با استاد بودن به معنای مبتلا شدن به آن استاد است. با ديدن استادی كه بال و پر خويش را گشوده و در هوا چرخ ميزند ، ناگهان بياد مي آوری كه آری من هم بال و پری دارم ، من هم ميتوانم در آسمان صاف و آبی به پرواز در آيم. استاد بال و پر تو را به يادت مياورد. استاد چيزی را به تو ياد نميدهد. او فقط اشتياقی را در تو بر می انگيزد.

همسر بالغی پيدا خواهی كرد؛ افراد نابالغ اصلاً تو را به خود جلب نمی كنند

زمانی كه تنها هستی ، صرفاً تنها هستی  و ميان تنهايی و يكتايی تفاوت عظيمی وجود دارد . زمانی كه تنها هستی ، به ديگری فكر می كني ؛ دلت برای ديگری تنگ شده است . تنهايی يك حالت منفی است . احساس می كنی كه چه خوب بود اگر ديگري ، دوستت ، همسرت ، مادرت ، محبوبت ، شوهرت – پيش تو بود . اگر آن ديگری نزد تو بود ، چقدر خوب می شد ؛ اما کس ديگری نيست . تنهايی به معنی فقدان ديگری است . اما يكتايی چیز دیگریست و تو می توانی تنهایی را به یکتایی تبدیل کنی. يكتايی يعنی يعنی حضور سرشار. تو چنان سرشار از حضور خويشتنی كه می توانی با تمامی حضور خود كائنات را پر كنی و نيازی به ديگری نيست . 

تمام كار يك استاد ، تبديل شكست ها به گشايش هاست. روان پزشك صرفاً تو را بهبود می بخشد. كار او اين است. او قرار نيست تو را متحول كند. تو به چيزی فراتر از روان شناسی نياز داری. بزرگترين ماجرای زندگی اين است كه آگاهانه وارد شكست شويم. اين  از بزرگترين خطرهاست ، زيرا هيچ تضمينی وجود ندارد كه شكست به گشايش بدل شود. اما چه بسیار ارزش این ریسک را دارد.

دنیا از آن شجاعان است

فرديت خاص شيران است. شير تنها حركت می كند. گوسفند هميشه با گله زندگي می كند ، به اين اميد كه بودن با گله امن تر است. با جمع بودن ،‌ احساس حمايت و امنيت بيشتر مي بخشد. اگر كسی به گله حمله كند ، اين امكان هست كه بتوانيد خودتان را نجات دهيد . اما تنها ؟ فقط شيران تنها حركت مي كنند. همه ما شير به دنيا آمده ايم ، اما جامعه شما را شرطی مي كند و ذهن شما را به صورت گوسفند برنامه ريزی می كند . جامعه يك شخصيت به شما می بخشد ،‌شخصيتی امن ،‌ملايم ، بسيار سازگار و بسيار مطيع . جامعه برده می خواهد ، نه انسانهای متعهد به آزادی . جامعه برده می خواهد زيرا تمام صاحبان منافع ، اطاعت می خواهند.

تو زخم های خود را حمل می كنی . با نفس ، كل هستی تو يك زخم است . هيچكس علاقه ای برای صدمه زدن به تو ندارد . هيچكس عمداً نمی خواهد به تو صدمه بزند ، هركس نگران محافظت از زخم های خودش است. ولی با اين حال اتفاق می افتد ، زيرا تو برای زخمی شدن كاملاً آماده ای ، چنان آماده ای كه فقط منتظر ايستاده ای تا اتفاق بيفتد. تو نمی توانی انسان تائو را لمس كنی ، چون كسی برای لمس شدن وجود ندارد . زخمی وجود ندارد. او سالم ،‌ شفا يافته و كامل است. واژه كامل زيباست واژه شفا از واژه كل می آيد و واژه مقدس نيز از واژه كل می آيد . او كامل ، شفا يافته ، و مقدس است . از زخمهايت آگاه باش نگذار رشد كنند ، بگذار شفا يابند ، و آنها تنها زمانی شفا می يابند كه تو به ريشه هایشان برسی . هرچه كمتر فكر كنی ، زخم های بيشتری شفا خواهند يافت بدون فكر و خيال زخمی هم نخواهد بود. يك زندگی بی فكر و خيال را زندگی كن. همچون يك كل واحد حركت كن ، و همه چيز را بپذير. فقط برای بيست و چهار ساعت اعتماد كن ( یک روز زندگی کن )  پذيرش كامل هر آن چه كه اتفاق می افتد. اگر كسی به تو توهين كرد ،‌ بپذير واكنش نشان نده و ببين چه اتفاقی می افتد. ناگهان جريانی از انرژی را در وجود خود احساس خواهی كرد كه قبلاً هرگز احساس نكرده بودی . 

گوش دادن يكی از اسرار اصلی ورود به معبد خداوند است. گوش دادن يعنی انفعال. گوش دادن يعنی فراموش كردن كامل خودت ، تنها در آن هنگام است كه مي توانی گوش كنی. زمانی كه با توجه و دقت به كسی گوش مي دهی ،‌خودت را فراموش می كنی . اگر نتوانی خودت را فراموش كنی ، هرگز گوش نمي دهی . اگر بيش از حد در مورد خودت خود آگاه باشی ، صرفاً وانمود مي كنی كه گوش می دهی ولی گوش نمي دهی. ممكن است سرت را تكان بدهی گاه ممكن است بله و نه بگويی ، اما گوش نمي دهی . وقتی كه گوش می دهی ، به يك مجرای صرف بدل مي شوی ، يك انفعال ، يك پذيرش ، يك رحم ، تو مونث مي شوي و برای رسيدن بايد مونث شد. به صورت مهاجم خشن ،‌ به صورت فاتح نمی توانی به خداوند برسی. تو تنها وقتی مي توانی به خدا برسی که يا بهتر بگويم خدا تنها وقتي مي تواند به تو برسد كه پذيرا باشی ، پذيرنده باشی. وقتی يين ( عنصر مونث ) می شوی ، وقتی پذيرنده می شوی ، در باز می شود و تو منتظر می مانی.

گوش دادن هنری است برای منفعل شدن

تو بيرون زندانی ، بيرون قفسی ؛ می توانی بالهايت را بگشايی و ببينی كه آسمان از آن توست . پهنه ماه و خورشيد و تمام ستارگان متعلق به توست. مي توانی در آبی بيكران ماوراء ناپديد شوی ... فقط از چسبيدن به اين قفس دست بردار ،‌از قفس بيرون بپر و تمامی آسمان از آن تو خواهد بود. بالهايت را باز كن و مانند يك عقاب در امتداد خورشيد پرواز كن . در آسمان درون ، در جهان درون ،‌آزادی والاترين ارزش هاست ، هرچيز ديگري انويه است ، حتي بركت و شور و جذبه. هزاران گل ،‌ بی شماران گل هست ، اما همه آنها در فضای آزادی شكوفا می شوند.

اشخاص كنترل شده هميشه عصبی اند ، زيرا در اعماق وجودشان ،‌آشوب همچنان پنهان است . اگر بی كنترل ، جاری و زنده باشی ، عصبی نيستی. امكان عصبی شدن نيست هر اتفاقی كه بيفتد ، می افتد. تو هيچ انتظاری برای آينده نداری ، تو نقش بازی نمي كنی . پس چرا بايد عصبی باشی ؟

برای كنترل كردن ذهن ، انسان بايد چنان سرد و يخ زده بماند كه هيچ انرژی حياتی ای امكان حركت در اندام ها و در بدنت را نیابد. اگر انرژی امكان حركت داشته باشد ، آنچه كه سركوب شده به سطح خواهد آمد. به اين دليل است كه مردم ياد گرفته اند كه چطور سرد بمانند ، چطور ديگران را لمس كنند و در عين حال آنها را لمس نكنند ، چطور افراد را ببينند و در عين حال آنها را نبينند . مردم با كليشه ها زندگی مي كنند « سلام ، چطوري ؟ » هيچكس از اين حرف ها هيچ هدفی ندارد. اينها صرفاً براي اجتناب از ملاقات واقعی دو شخص است. مردم به چشمان يكديگر نگاه نمی كنند ، آنها دست يكديگر را نمی گيرند ، آنها سعی نمی كنند انرژی يكديگر را احساس كنند ،‌آنها به يكديگر اجازه جاری شدن نمي دهند آنها خيلی ترسيده و كنترل شده اند ، آنها سرد و مرده اند ، بسته و محصورند. 

همانگونه كه تو به اطراف نگاه مي كني ، به چشمان يك كودك مي نگری ، يا به چشمان محبوبت ، مادرت ، دوستت به همان ترتيب نيز درخت را حس مي كنی.

آيا هرگز درختی را در آغوش كشيده ای؟

در ختی را در آغوش بكش ، و آنگاه متوجه مي شوی كه اين تنها تو نيستی كه درخت را در آغوش كشيده ای بلكه درخت نيز پاسخ مي دهد ، درخت نيز تو را در آغوش مي كشد. آنگاه برای نخستين بار خواهی دانست كه درخت تنها فرم نيست ، تنها گونه معينی كه گياه شناسان از آن سخن می گويند نيست ، درخت خدای ناشناخته است ، درختی سرسبز در حياط خانه ات ،‌ درختی لبريز از گل در حياط خانه ات ،‌ آن چنان نزديك به تو ،‌ كه به تو اشاره مي كند و بارها و بارها صدايت مي زند . 

فيلم صرفاً فرافكنی نور و سايه است


در سالن سينما ، تو به پرده نمايش نگاه می كنی ،‌ تو هرگز به پشت سر نگاه نمی كنی ، پروژكتور در پشت سرت قرار دارد. فيلم واقعاً روی پرده نيست ، فيلم فقط در پشت سر قرار دارد ، و تو هرگز به آن نگاه نمی كنی. ذهن تو در پشت همه چيز قرار دارد ، و ذهن پروژكتور زندگی توست. اما تو همواره به ديگری نگاه می كنی ، زيرا ديگری پرده نمايش است. وقتی عاشق كسی هستی او زيبا و بی مانند به نظر می رسد. وقتی نفرت داری ، همان شخص زشت ترين آدم به نظر مي رسد ، و تو هرگز نمی فهمی كه چطور يك شخص واحد می تواند هم زشت ترين و هم زيباترين انسان باشد … پس تنها راه رسيدن به حقيقت اين است كه بياموزی چگونه در نگرش خود همگام با لحظه باشی و كمك ذهن را كنار بگذاری . اين كمك و ياری ذهن مشكل اصلی توست ، زيرا ذهن فقط می تواند رويا خلق كند … از طريق هيجان هايت ، تفکر ذهن كم كم شبيه واقعيت به نظر مي رسد. اگر بيش از حد هيجان زده شوی مسموم می شوی ، آنگاه ديگر با حواس خود به سر نمی بری. از آن پس هرچه می بينی صرفاً فرافكنی توست. و به تعداد ذهن های موجود ، جهان هست.

زيرا هر ذهنی در جهان خود زندگی می كند

به تعويق انداختن كار احمقانه ای است. فردا هم بايد تصميم بگيری ، پس چرا امروز اين كار را نكنی؟

آيا فكر می كنی فردا عاقل تر از امروزی؟

آيا فكر می كنی فردا سرزنده تر از امروزی؟

آيا فكر می كنی فردا جوان تر و با نشاط تر از امروزی؟

فردا پيرتری و شهامت كمتری خواهی داشت ، فردا با تجربه تری و مكارتر از امروز خواهی بود؛ فردا مرگ نزديك تر خواهد بود، فردا متزلزل و مردد و ترسوتر خواهی بود. هرگز كار امروز به فردا ميفكن. و چه كسی مي داند؟  فردا ممكن است بيايد ، ممكن است نيايد. اگر تصميمی بايد بگيری همين الان تصميم بگير.

دكتر وگل دندانپزشك روزی پس از معاينه دندان های يك دختر جوان و زيبا گفت:

دوشيزه بيسمان ، فكر می كنم مجبور شوم دندان عقلتان را بكشم ! 

دختر با ناراحتی گفت :

اوه خدای من ، من می خواهم بچه دار شوم !

دكتر وگل گفت:

خوب ، ممكن است تا من صندلی را تنظيم می كنم تصميم تان را بگيريد ؟

تصميمت را بگير  تا ابد به تعويق نيانداز

 

زيرك نباش ، وگرنه همان گونه كه هستی خواهی ماند ؛ تغيير نخواهی كرد. فنون ميانه در راه عشق و فنون ميانه در راه مراقبه باعث بسی گيجی و سردرگمی در تو خواهد شد. اينها كمكي نمي كند ... اما درخواست كمك كردن مخالف نفس است ، پس تو سعی می كنی سازش كنی. سازش خطرناك تر خواهد بود ، سازش تو را سردرگم خواهد كرد زيرا سازش ، خود از سردرگمی ساخته شده ، و سردرگمی بيشتری خواهد آفريد. پس سعی كن بفهمی كه چرا به دنبال سازش مي گردی . دير يا زود درخواهی يافت كه سازش نمی تواند كمكی بكند . و سازش ممكن است راهی باشد تا در هيچ جهت حركت نكنيم ، يا ممكن است صرفاً به معنی سركوب سردرگمی ات باشد . سردرگمی سرانجام خود را بروز خواهد داد. هرگز هيچ چيز را سركوب نكن ، در مورد وضع خود روشن و آگاه باش. و اگر سردرگم هستی ، به ياد داشته باش كه سردرگم هستی.

اين نخستين نكته واضح و روشن در مورد تو خواهد بود

اينكه سردرگم هستی یعنی تو سفرت را آغاز كرده ای

هرسفر ندایی درونست


گردآوری مجله ازمیرتایمز  

سخنانی از اشو