آخرین نسخه مجله

حضور در هستی

حضور در هستی ضمیر آگاه و ضمیر ناآگاه آیا مرز و خطی وجود دارد که در آن یکی آغاز و دیگری پایان یابد؟ محدوده ای دارد که نتواند از آن فراتر رود؟

پربازدیدترین ها

1.07.2022
عمومی
لینک کوتاه
https://izmirtimes.gersuz.com.tr/a/c6a4

ازمیرتایمز مقالات> حضور در هستی

حضور در هستی ضمیر آگاه و ضمیر ناآگاه آیا مرز و خطی وجود دارد

بخشی از کتاب حضور در هستی


هم مرد سیاست بود و هم تجارت- و در هر دو کاملاً موفق. با خنده می گفت تجارت و سیاست ترکیب مناسبی هستند و به هم می خورند. به طور عجیبی تمایلات و اعتقادات خرافی هم داشت. هر وقت فرصت می یابد کتاب مقدس (هندوان) را می خواند و بعضی اوراد و کلمات آنها را که به کارش سودمند می رسد بارها و بارها تکرار می کند. می گفت این کار آرامش روحی به انسان می دهد. مردی بود سال خورده و بسیار متمکن- اما ابداً دست و دل باز نبود- نه دستی بخشنده داشت و نه قلبی رئوف و مهربان. انسان می توانست دریابد که آدمی است زرنگ و حسابگر؛ و با این احوال میل شدیدی دارد برای دست یافتن چیزی بیشتر از موفقیت های مادی و دنیوی. زندگی خیلی به ندرت روی سخت خود را به او نشان داده و او را متأثر نموده؛ کم اتفاق افتاده که مجبور باشد با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم کند؛ زیرا همیشه سخت کوشیده است تا زندگی خود را بسته نگاه دارد؛ تا خود را در معرض ریسک و خطر قرار ندهد؛ مثل اینکه در مقابل زندگی «گارد گرفته». نتیجتاً خود را هم از نظر فیزیکی و مادی و هم از نظر روانی ضربه ناپذیر نموده ، خود را کمتر در معرض سبب ها قرار می دهد. خود را در تغافل نگه داشته تا نقص ها و مسائل روانی خود را نبیند؛ و تا کنون موفق بوده؛ ولی به نظر می رسد که رفته رفته داره چیزهایی می فهمد. از نظر مادی، لااقل فعلاً تا انقلابی صورت نگرفته در امان است. حالا می خواهد یک سرمایه گذاری هم به اصطلاح در عالم معنویت بکند؛ و به همین علت است که شروع کرده به بازی با ایده ها و نظریات معنوی؛ و این بازی ایدئولوژیک را اشتباهاً به حساب واقعیت یک چیز معنوی و روحی می گذارد.

بخشی از کتاب حضور در هستی جیدو کریشنامورتی
جز تملکات و ثروت کلانش به هیچ چیز دیگری عشق نداشت، چنان به آنها چسبیده بود که بچه به دامان مادر می چسبد؛ زیرا جز ثروت چیز دیگری نداشت. داشت کم کم احساس می کرد که موجود ناخوشبخت و پر اندوهی است. ولی می کوشید تا آنجا که ممکن است از درک این احساس نیز بگریزد؛ ولی زندگی داشت به او می فهماند؛ داشت بدبختی اش را بر سرش می کوبید.
هنگامی که یک مسئله قابل حل به وسیله «ضمیر آگاه» نیست، آیا ممکن است «ضمیر ناآگاه» وارد بشود و وظیفه ی حل آنها را بر عهده گیرد؟ ولی «ضمیر آگاه» چیست و «ضمیر ناآگاه» چیست؟ آیا مرز و خطی وجود دارد که در آن یکی آغاز و دیگری پایان یابد؟ آیا «خودآگاهی» (حواست باشد که یعنی «خوداشعاری») محدوده ای دارد که نتواند از آن فراتر رود؟ آیا می تواند خود را محدود به مرزها و حدود قلمرو خود کند؟ آیا اصولاً ضمیر آگاه و ضمیر ناآگاه دو چیز متفاوت و جدا از یکدیگر هستند یا یک چیزند؟ آیا وقتی یکی عمل نمی کند دیگری وارد عمل می شود؟ 

ذهن همیشه در جستجوی یک استنتاج است. هنگامی که نمی تواند یک استنتاج رضایت بخش بیابد، بخش «دانستگی» دست از جستجو می کشد
چیست که ما آنرا «ضمیر آگاه» یا «حیطه ی اشعار» می نامیم؟ برای اینکه ببینیم«ضمیر آگاه» از چه چیز ساخته شده باید ببینیم نحوه ی برخورد آگاهانه ی ما با یک مسئله چگونه است. بسیاری از ما فقط به فکر یافتن راه حل مسئله هستیم؛ هرگز با خود مسئله نمی مانیم، واقعیت مسئله را نگاه نمی کنیم. ما دنبال یک اصل نظری هستیم، یک استنتاج را جستجو می کنیم، دنبال راهی می گردیم تا بوسیله آن از مسئله فرار کنیم؛ با متمرکز نمودن حواس خود روی پاسخ، می خواهیم از رویارویی با خود مسئله اجتناب نماییم. از طریق اندیشیدن به راه حل، از خود مسئله دور می مانیم. خود مسئله را مشاهده نمی کنیم بلکه کورمال کورمال به جستجوی یک پاسخ ارضاء کننده و لذت بخش می رویم. تمام علاقه ی آگاهانه ی ما به یافتن راه حل است؛ به یافتن یک استنتاج رضایت بخش است. اغلب هم به راهی دست می یابیم که ما را ارضاء و خشنود می کند، و به این طریق فکر می کنیم مسئله را حل کرده ایم. ولی کاری که عملاً کرده ایم این است که روی مسئله را بوسیله ی یک استنتاج، به وسیله ی یک پاسخ رضایت بخش پوشانده ایم؛ ولی مسئله به یک صورت کرخت شده، نیمه خفه و موقتاً آرام گرفته، هنوز در زیر بار و پوشش سنگین آن استنتاج پنهان است. جستجوی پاسخ نوعی شیوه ی گریز از مسئله است. هنگامی که به یک پاسخ رضایت بخش نمیرسیم لایه های بالایی ذهن، یعنی قلمرو «دانستگی» و «اشعار» از نگاه و جستجو باز می ماند و ضمیر به اصطلاح ناآگاه یا قسمت های عمیق تر ذهن وظیفه را بر عهده می گیرد و راهی می یابد. قلمرو «دانستگی» ذهن راه خروجی را جستجو می کند و به یک «استنتاج» رضایت بخش می رسد. ولی آیا قلمرو «دانستگی» ذهن، خود حاصل استنتاجات-استنتاجات مثبت یا منفی- نیست؟ در اینصورت آیا ذهن می تواند چیزی ورای همان استنتاجات را جستجو کند؟ آیا قسمت های بالائی ذهن، یعنی بخش «دانستگی» انبار استنتاجات نیست؟- استنتاجاتی که خود تفاله و خاکستر تجربیات گذشته و اثر نقش و مهر آنهاست؟ مسلماً «دانستگی» از چیزهای گذشته ساخته شده است، ریشه در گذشته دارد؛ زیرا خاطره و حافظه بافته و ساختاری است از استنتاجات. و ره یافت ذهن برای حل مسئله و برخورد آن با مسئله بوسیله ی همان استنتاجات و با آنها است. ذهن نمی تواند بدون حجاب استنتاجات خود به مسئله نگاه کند؛ آن را بررسی نماید، یا با آرامش نسبت به خودِ مسئله آگاه باشد. او فقط با استنتاجات خودش آشناست- استنتاجات مطبوع و لذت بخش یا غم انگیز- و فقط می تواند به آن استنتاجات، استنتاجات و ایده ها و چیزهای معیّن و تثبیت شده ی دیگری را بیفزاید. هر نوع استنتاج یک کیفیت ثابت و معیّن دارد؛ و بخش «مورد اشعار» یا « دانستگی» ذهن همیشه در جستجوی یک استنتاج است. هنگامی که نمی تواند یک استنتاج رضایت بخش بیابد، بخش «دانستگی» دست از جستجو می کشد، و بنابراین آرام می گیرد؛ بعد قسمت «ناخودآگاه» پاسخی می سازد، طرح می ریزد و آن را به آن بخش آرام گرفته پیشنهاد می کند و می رساند. ولی سؤال این است که آیا بخش «ناخودآگاه» یا لایه ی عمیق تر ذهن در ساختار و ماهیت خود چیزی متفاوت از بخش مورد اشعار و «دانستگی» است؟ آیا بخش «ناخودآگاه» نیز از خاطرات، و از استنتاجات نژادی، گروهی و اجتماعی تشکیل نشده؟ مسلماً بخش ناخودآگاه نیز حاصل گذشته است، ریشه در زمان دارد؛ فقط خود را در عمق فرو برده و منتظر است تا هروقت موقعیت ایجاب می کند و به عمل فراخوانده می شود استنتاجات پنهان خود را به بالاتر پرت کند، برساند. اگر آن استنتاجات و پاسخها رضایت بخش باشند لایه هایی بالائی ذهن آنها را می پذیرد، و اگر نباشند گیج و مات و بلاتکلیف به امید یک پاسخ و راه حل معجزه آمیز می ماند. اگر پاسخ نیاید ناچار در ملالت و بیزاری با مسئله می سازد؛ و این کار به تدریج ذهن را فرسوده و فاسد می کند- که نتیجه ی آن بیماری و عدم تعادل روحی است.
لایه های سطحی و عمیق تر ذهن فرقی با هم ندارند؛ هر دو از استنتاجات و خاطراتی تشکیل شده اند، هر دو حاصل گذشته اند. هر دو می توانند یک استنتاج و یک پاسخ فراهم کنند؛ ولی قادر به حل مسئله نیستند. مسئله تنها زمانی حل می شود که هم سطوح بالائی و هم قسمتهای عمیقتر هر دو آرام بگیرند؛ زمانی که ذهن استنتاجات- مثبت یا منفی- خود را به بیرون منعکس نمی کند و به جستجوی آنها نمی رود. رهائی از مسئله تنها هنگامی صورت می گیرد که تمام ذهن کاملاً آرام است و بدون قصد و اندیشه ی حصول یک نتیجه نسبت به مسئله اگاه است؛ زیرا تنها در سکوت و آرامش است که خالق مسئله دیگر وجود ندارد.

حضور در هستی ضمیر آگاه و ضمیر ناآگاه جیدو کریشنامورتی


جیدو کریشنامورتی   گردآوری مجله ازمیرتایمز